|
|
|
|
|
عشاير قشقايي و بلوردي با توجه به بعضي اسناد همانند سنگ قبرها ، اسامي محلها و اقوال گذشتگان در حدود سالهاي 1000 الي 1200 هق عشاير قشقايي فارس از چهار محال به عنوان ييلاق استفاده مينمودند و چمنزارهاي سرسبز اين ناحيه محل چراي احشام آنها بوده است. سپس بين عشاير بختياري و عشاير قشقايي زد و خورد ايجاد شده و در اين درگيريها بختياريها پيروز شدند و قشقاييها مجبور شدند براي هميشه چهار محال را ترك كنند. استحكامات قشقاييها بنام چال قشقايي در ارتفاعات كوه جهانبين قرار داشته كه هنوز آثاري از آن پا برجاست. گروهي از قشقاييها كه ده نشين شده بودند در چهارمحال ماندگار شدند از جمله در فارسان ، كران و بعضي نقاط ديگر. سنگ قبر حاج قوچ علي قشقايي كه درسال 1050 هق فوت شده است در كنار امامزاه سيد محمد كران قرار دارد. وجه تسمية فارسان نيز احتمالاً از همين معني گرفته شده است و تركهاي ساكن چهار محال از جمله در سامان، جونقان و... بهارلو و قشقايي بوده اند. فارسان معرب پارسان است و اكنون نيز عدة زيادي از مردم مخصوصاً بزرگسالان فارسان را به صورت پارسان يا پارسون تلفظ ميكنند و معتقدند پارسانيها از طوايف اينالوي قشقايي و يا بلوردي هستند. «قديميترين ايلي كه نامش در تواريخ ايلات لرستان بزرگ هست ايل كواراكاني يا كراني و كرائي است. ايل كراني در كشمكشهاي تاريخي صدمات بسيار ديد. از آنجمله هجوم سردار معروف شاه عباس كبير صفوي به آن ايل در سال 1004 قمري است كه ذكر آن در كتاب تاريخ فتوحات همايوني نوشته سياقي نظام اينگونه آمده است ( « ... و روز چهارم كه بيست چهارم ماه مذكور بود از زلزله و آشوبي در زمين كهگيلويه حادث گشته كه جز به كراني كوه و تارعزيمت او سمت تسكين نميگيرد. لاجرم با جمعي خواص ملازمان خاصه شريفه و ملازمان و خدمتكاران و ساير عساكر ... و روز سيوم از شيراز خود را به كراني كه هشت روز مسافت است رسانيده و چون ابر اندوه بر سر آن گروه تاخت و باران بلا باريدن گرفت . خلقي را غرقه بحر فنا ساخت و مال و غنايم ايشان مورد غارت گشته ... من بعد آمدن الوار به ديوان او چون اتصال آتش با آب و اجتماع شب با آفتاب از قبيل محالاتست. ») با تسليم رئيس ايل كراني بخش مهمي از تيرههاي ايل كراني كه در جنگ با سپاه اللهورديخان شركت داشتند به كوچ اجباري پرداختند و در ميان ايلات اينالوي قشقايي اسكان داده شدهاند. در حكومت نادر شاه افشار كه كه صفي ميرزا از طايفه كراني دعوي سلطنت كرد و بعداً از سپاه نادرشكست خورد نادر به تصفيه متمردين و هواداران صفي ميرزا در ايل كراني پرداخت... و بر اثر همين حوادث بود كه به نقاط ديگر فارس و خوزستان و(سيرجان و چهارمحال) كوچانده شدند.» |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 15:0 توسط منوچهر كياني قشقايي
|
|
||
|
|
|
|
|
آخرين شب مهماني عبدالله را به همراه داشت. يازده سال با وسايل عبداله صحبت كردم و ياد و خاطرة او را در دلم زنده نگه داشتم. ستاد معراج شهداي اهواز و تهران را يكي پس از ديگري جستجو كردم ولي از عبدالله خبري نبود. پدر بيقراري ميكرد و من طاقت و توان روبرو شدن با پدر را نداشتم . در خلوت خودم براي عبدالله اشك ميريختم. از وجود وسايل عبدالله با پدر هيچگونه صحبتي نكردم تا اينكه سال 76 شهريورماه استخوانهاي عبدالله توسط گروه تحقيق و تفحص به ما تحويل شد. لالة مجنون خفته و مسافر كربلا به وطن بازگشته بود. پدر به علت سكته مغزي توان راهرفتن نداشت. پس از تشيع جنازه عبداله در گلزار شهدا همانجايي كه ايرج آراميده بود عبدالله هم به خاك سپرده شد تا امانت الهي به او باز گردد. نالهها و اشكهاي آنها را در واپسين لحظات در اوج تنهايي و عرفاني جز خداوند كسي نديد. يادگار دوران جنگ در كنار لالههاي مجنون آغشته به خودن در صغاد آباده شمع محفل عاشقان گرديد و تقدير اين بود كه عبداله بعد از ايرج اما در كنار هم و جوار هم چون براي هميشه در خاك آرميدند ما مانديم با يك دنيا حسرت و ديدار ناتمام. روح آنها شاد باشد. قوآغلادمي گلمدي بالاسي محنت هجرانگ حدن آشو بدور درد غمينگ با شدان داشو بدور گران درد بيدر مانا آغلارا آرا لاندي بيزدن عشق شوكت گوزي يولا قالي آناسي اوچ دي گدي شوقي حشمت |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 14:35 توسط منوچهر كياني قشقايي
|
|
||
|
|
|
|
|
آخرين نبرد شجاعانه چهار سوار سلحشور در جنگ با قواي انگليس پس از درگيريهاي پياپي كه چيزي به شكست مفتضحانه نيروي SPR در سال 1336 هجري نمانده بود و تفنگچيان قشقايي با عزمي راسخ در كنار رهبرشان صولتالدوله ميجنگيدند روباه پير استعمار با حيله و نيرنگ موفق شد با كمك قواي دولتي و هندي و نيروهاي قوامالملك و عده زيادي از نيروهاي قشقايي كه به مخالفين پيوسته بودند در آخرين لحظات پيروزي نيروهاي صولتالدوله را وادار به عقبنشيني از شهر شيراز نمايند. آن مرد سرد و گرم چشيده روزگار مشاورين خود را احضار و خبر غيرقابل انتظار را با آنها در ميان گذاشته و به بستگان خود هم اطلاع ميدهد و تصميم ميگيرند كه به سوي گرمسير كه آب و هواي داغ و كشندهاي داشت حركت كنند تا لااقل خانه و خانوادههاي آنها در امان باشند. اما نيروهاي دشمن آنها را آرام نميگذارد و در ميان راه هم چندين بار با آنها درگير ميشود. از جمله اين درگيريها در تنگاب فيروزآباد به مدت يك شبانه روز بود و ادامه درگيري در شهر فيروزآباد بود كه كليه اموال و لوازم زندگي صولتالدوله را به غارت بردند و حتي كتابهاي نفيس او را مثل حمله مغول غارت كردند و آتش زدند صولتالدوله ناچار به منطقه هنگام ميرود كه در آنجا هم قواي جرار ميرسد و پس از شكست مجدد به سوي دارالميزان حركت ميكنند. چندي بعد خبر ميرسد كه قشون هندي و انگليسي با جمع كثيري از چريكهاي ايل خمسه و قشقايي از قير و كارزين عبور كرده و تصميم به جنگ دارند كه صولتالدوله سواران وفادار خود را كه حدود يك هزار نفر فدايي بودند به سوي قواي خصم ميفرستد. ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 14:30 توسط منوچهر كياني قشقايي
|
|
||
|
|
|
|
|
دهات صوفينشين «قاراداغ» را دهات شاملو ميگويند كه بيشتر در سه محال كيوان، مينجوان و كليبر بطور متفرق گاه در يك خط زنجيري و در همسايگي هم افتادهاند. تعداد اين آباديها برخلاف دهات ارمنينشين هيچوقت كم نشده چرا كه وابستگي شديد به تقدير و قضاي الهي و تن دادن به عقايد پوسيده عهد بوقي بصورت خيلي قشري و دلخوش داشتن براي زيارت نمايندگان حق، هر نوع عصيان و مقاومت و يا فرار و حتي كوچ را از آنها سلب كرده است. بيشتر آنها آتش بيگلوها هستند و سرسپرده آقاهاي كرمانشاهنشين و كرمانشاه انگار كعبهاي است براي آنها، گاه از طايفههاي ديگر هم در اين دهات وجود دارند و يا دستههاي همتي، نيازلي. ميلان لي بي هيچ افتراق و تمايزي چراكه فرهنگ دهاتي آن چنان تمام اين مسائل عقيدتي را بيشكل و ابتدايي كرده كه وابستگي به يك طايفه ديگر در آداب و رسوم و اعمال عبادتي مريدان اثر چنداني نگذاشته، جز اينكه بوسيله نماينده كدام آقا چاپيده ميشوند چپاولي كه گهگاه به عنوان نذر و نياز و گاه به عنوان حقوق حقيقت و يا بهانههاي ديگر پيش خواهد آمد. و درست روزهاي برداشت محصول علاوه بر نماينده اصلاحات ارضي يا بانك كشاورزي، درويشهاي دورهگرد، مداحان علي، ابن سبيلها، سلمانيها، اجاقها، رمالها، مداواگران بومي نماينده آقا هم به نيت تبرك مريدان و پر كردن كيسه خالي، همچون لاشخوري سرخرمن حاضر ميشوند. اين آخري را حداقل دهات اهل شريعت يا ارمنينشين ندارند. علامت مشخصه ظاهرشان همان سبيلپرپشتي است آويخته از لب، تنها امتياز ظاهري با غيرصوفيها و امتياز باطنيشان اينكه خود را جوينده راه حق و مريد كامل حقيقت ميدانند. حق يا حقيقتي آن چنان انتزاعي كه با بلعيدن تكهاي از حلقوم قرباني خود را به وصال رسيده ميبيند و با چند يا حق و يا هو دل صاف و پاك خود را از زنگار خيالي تميز شده ميدانند در مورد لفظ شاملو عقيده دارند كه شمع لو (صاحب شمع و چراغ) هستند نه شاملو و اولاد آنهايي كه جلو پاي علي(ع) شمع ميگرفتهاند و يا به اعتبار و قول ديگر اهل حق شمعي هستند در راهي كه علي(ع) پيش ميرود. اما حكايت ديگري، آنها را اهل شام معرفي ميكند كه موقع گرفتاري سلطان ايلدروم بابزيد بوسيله تيمور پايشان به اين طرفها رسيده. نقل است كه تيمور بابزيد را در قفس ميكند و زنش را لخت و عريان به ساقيگري واميدارد و به خونخواهي خون حسين(ع) دستور تاراج شهر شام را ميدهد و مردم شام را اسير ميكند. هفت هزار نفري را به آذربايجان ميفرستد. در آن روزگار شيخ صفي اردبيلي كه دنبال مريد ميگشته اين آشفته حالان سرگردان را دور خود جمع ميكند. تيمور كه خبر ميشود شيخ هيچ نيست و قصد سياسي ندارد و اين تجمع ضرري به دستگاه او نخواهد داشت همه را به شيخ ميبخشد و در نتيجه با تبليغ شيخ ادربيلي (شام)لوها صوفيگري را ميپذيرند و مرد راه حق ميشوند اين قصه به روايتي در زبدهالتواريخ تركي تاليف روح اله گنجهاي آمده اما شاملوهاي «قاراداغ» هيچ اشارهاي به شيخ صفي يا شيوخ ديگر نميكنند مراد بزرگ آنها «محمدحسن آقاي تبريزي» بوده و محمدحسن آقا در اصل خود را علي و علي هم كه جز تجلي خدا و آخر جز خود خدا چيز ديگري نبوده است و چه فراوان دوستان كه از معجزات و كرامات محمدحسن آقا نقل زبانها نيست. آقا تمام دنيا را گشته تمام درياها و كوهها را زير بال و پر گذاشته گاه پاي پياده و گاه به صورت كبوتري بسيار زيبا به هر آبادي كه رسيده اجاقي ساخته و معجزهاي نشان داده خلايق را مات و مبهوت برجاي گذاشته. محمدحسن آقا در 1333 قمري به محالات قرهداغ رفته و از آنجا به قاراباغ و آخر سر در توپ چنار (كه امروز آن طرف رود ارس افتاده) و عاشقعلي ساكن ميشود. آقا هيچوقت تنها نبوده هميشه دو عاشق (ساززن) همراه او بودهاند. عاشق محمود و عاشق علي كه در مدح مولا شعر ميساختند و به آواز ميخواندند و اينها هستند كه بين عاشقهاي آذربايجان به (حق عاشيقي) معروف شدهاند. عده زيادي از شاملوها در زمانهاي گذشته به سمت جنوب مهاجرت كرده و گروهي به ايل قشقايي پيوستهاند اما از نظر عقايد مذهبي با شاملوهاي دهات صوفينشين تفاوت دارند ناگفته نماند شاملوها و شاهيلوها دو قوم جداگانه هستند و شاهيلوها گروهي از عشايرند كه در زمان شاه عباس صفوي از هواداران و وابستگان او و يكي از 7 طايفهاي هستند كه در پيشبرد دولت صفوي نقش داشتند. طبق نوشته تاريخ بيگدل شاهيلوها از تركهاي اغوز هستند كه در سوريه زندگي ميكردند و همراه با ساير اغوزها به ايران آمدند كه در تأسيس حكومت صفوي و سلطنت شاه اسماعيل تأثير به سزايي داشتند و بزرگان آنها مصدر مشاغل مهم بودهاند و چون شاه عباس در كودكي در ميان شاهيلوها بزرگ شده به اين طايفه شاهيلوها (وابسته به شاه) ميگويند. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 14:28 توسط منوچهر كياني قشقايي
|
|
||
|
|
|
|
|
موسيقي تاريخ ايل است. شناسنامه قومي پرآوازه است. شرح رويدادهاي كوچك و بزرگ ايل است. ماجراي ناكاميها، پيروزيها، غمها، دلتنگيها و شاديهاي كوچندگان اين ديار است. موسيقي قشقايي تولد هنري است كه نُتهاي آن را طبيعت، گل و بلبل، كوه و دشت، رود و مرغزار، سختي و مشقت، دلهاي پاك و بيآلايش، احساسات انساني و بالاخره مردمي كه جز به صفا و سادگي فكر نميكنند نوشتهاند. موسيقي قشقايي يادگاري است از معنويت انسانهاي گمنام كه، جز اين، از خود هيچ نشانهاي نگذاشتهاند. موسيقي ايل آواي شيطاني نيست، زمزمه آرام و دلنشين خدايي است كه گاه لبخند اميد بر لب ميآورد و گاه موجب تسلي آلام دروني ميشود. موسيقي قشقايي هنوز به فرهنگ غرب و شهر آلوده نشده و هنوز هم سر صحبت با كوه و دشت دارد. موسيقي ايل را آقاي محمد بهمن بيگي چنين توصيف ميكند: «موسيقي ايل از چنگ اوباش هرزهسرا و عربدهكش دور بود. موسيقي ايل با عياشيهاي رذيلانه آميزش نداشت، موسيقي از پستان نجيب و سخاوتمند طبيعت شير مينوشيد و جان ميگرفت.(1)» ريشهيابي موسيقي قشقايي موسيقي يكي از قديميترين هنرهاي زيباست. قبل از اينكه در ميان ملل جديد جلوهاي داشته باشد، شرقيان با آن آشنا بودهاند. ايرانيان سرودههاي مذهبي زرتشت «گاتهاي اوستا» را هنگام عبادت با آهنگ موسيقي ميخواندند. طبق نوشته هردوت مورخ يوناني، ايرانيان هنگام جنگ از صداي شيپور براي فرمانهاي نظامي استفاده ميكردند. كورش كبير به سپاهيان خود دستور داده بود كه در موقع حمله بر سپاه دشمن سرود جنگي بخوانند تا بيشتر تهيج شوند و بهتر بتوانند در ميدان نبرد زورآزمايي كنند. اهميت و پيشرفت موسيقي در دوره ساسانيان ضربالمثل است. علاقهاي كه شاهان ساساني به اين فن داشتند جاي انكار نيست. مقام و موقعيت موسيقيدانان معروف چون باربد و نكيسا كه با احترام زندگي ميكردند بهترين دليل بر ارزش والاي موسيقي بوده. طبق آثار مانده در اشعار فردوسي و نظام و منوچهري نغمات زيادي از اين زمان باقي مانده كه نشان دهنده تنوع و اهميت آهنگهاست. باربد از صد لحن، سي سماع را انتخاب كرده و به مناسبتهايي وجه تسميه نموده. ز صد دستان كه او را بود دمساز گزيده كرد سي لحن خوش آواز تماشاي منظره شكارگاه خسرو پرويز بر طاق بستان و نوازندگان در حال چنگ زدن اهميت اين مطلب را ميرساند. اگرچه خط موسيقي فعلي را اروپاييان اختراع كردند اما در ايران قديم هم براي ضبط مايهها و مْقامات ايراني خط مخصوصي داشتهاند و هر يك از حروف ابجد نماينده يكي از اصوات بوده است. طبق نوشتههاي كتاب مقدس نواختن هر دو قسم موسيقي يعني چنگ و ني را به داود عليهالسلام نسبت داده و بعد از اسلام اولين كسي كه به اين صنعت پرداخت طويس بود و پس از آن ابراهيم ابن المهدي عباسي و سرانجام اسحق ابن ابراهيم ابن ماهان و پسرش در اين فن تخصص و مهارت پيدا كرد.(2) ابن سينا در علم موسيقي مهارت داشته و رسالهاي هم در كتاب شفا نوشته است. چون موسيقي قشقايي منشعب از موسيقي ايران است و دستگاه شور آهنگي است با ذوق شرقيها و مورد پسند عموم و يكي از دستگاههاي معروف ايران است كه نغمات آن بيشتر به ايلات و طوايف مربوط ميشود مانند ترك، افشار، دشتي، گرايلي، ابوعطا، بيات از نغمات آذربايجاني هم بعضي در دستگاه شور نواخته ميشوند و از مهمترين نغمات افشار ميتوان جامهدران و شاهختايي را نام برد كه هر دو در موسيقي قشقايي شنيده ميشوند. از گوشههاي بيات ترك فيلي است كه با اشعار باباطاهر خوانده ميشود كه نمونه آن گوشهاي است كه در آهنگهاي قشقايي وجود دارد.(3) آواز ظريف چوپاني از گوشههاي دشتي است، غمانگيز و بيآلايش كه زندگي صحرانشينان را وصف ميكند. از ديگر گوشههاي شور كه در ايلات و عشاير وجود دارد گرايلي و قراچه است، بنابراين ميتوان گفت مبناي موسيقي ايلات بخصوص قشقاييها گوشههايي از دستگاه شور بوده و اهميت اين دستگاه هم بيشتر به جهت وسعت و گسترش نواهايش در اقوام مختلف است. بدون شك موسيقي قشقايي ريشه در اصالت موسيقي ايران داشته و براي ريشهيابي بهتر بايد هنرمندان و موسيقيدانان آستينها را بالا زده و با مطالعه موسيقي اقوامي كه با قشقاييها در ارتباط بودهاند مطابقت داده به نتيجه كلي برسند. متأسفانه بعضي از جوانان به ظاهر روشنفكر موسيقي سنتي خود را ترك و به تقليد يا اقتباس از ديگران پرداختهاند. آنها بايد بدانند تقليد به ما راه ترقي نميدهد، قوه تفكر را زياد نميكند، هركس ميتوان بدون زحمت هنر ديگران را براي خود انتخاب كند و از هوش و ابتكار و ذوق فطري و احساسات و عواطف ملي خود استفاده نمايد. البته نبايد منكر موسيقي ديگران شويم و نبايد آنقدر هم سرمست اين باده شويم كه موسيقي ملي خود را در مقابل ديگران ترك كنيم. ادعاي هنر دوستي زماني ثابت ميشود كه موسيقي ملي را طوري تنظيم كنيم كه با روحيات و احتياجات امروز موافق باشد. زيرا در تنظيم موسيقي ديگران ذوق و سليقه ما دخالت نداشته و با احساسات و عواطف ما هماهنگ نيست فقط تقليد كردن ما مثل وصله ناجور به لباس است. هنرمندان موسيقي قشقايي موسيقي قشقايي در عين گمنامي و ناشناخته بودن اصيلترين آواها را كه ريشه در فرهنگ كهن اين مرز و بوم دارد به خود اختصاص داده است. اگرچه تاكنون در جنبههاي علمي و تئوري اين هنر ملي ريشهيابي نشده اما با اندك تحقيق ميتوان به اصالت و شكل و قالب تأثيرات آن كه سالهاست دست نخورده باقي مانده پي برد. مردم ايل سالهاست از دامان مادر تا پايان عمر با اين نواها مأنوس بوده، هر وقت غم و اندوهي داشتهاند با نغمهاي لطيف خود را تسلي دادهاند. موسيقي ايل نوايي است كه از اعماق دل بيرون آمده و با آن الفت ديرينه دارد. به دليل نوع زيست جوامع عشايري و كوچ دايم و مسيرهاي دوردست و عدم تجانس و برخورد با جوامع شهري همچنان كه بسياري از سنتهاشان حفظ شده موسيقيشان هم كمتر دستخوش تهاجمات فرهنگي ديگران گشته است. موسيقي قشقايي با شعر قشقايي ارتباط و پيوند جاودانه دارد. هر دو متأثر از احساسات مردم و محيط طبيعي آنهاست. در شعر و موسيقي قشقايي ميتوان جدال و مبارزه سخت و تنگاتنگ آنها را با طبيعت و مبارزات دلاورانه آنها را با ستمگران و اجانب مشاهده نمود. از آنجا كه سازهاي بادي با طبيعت و خشونت كوهستان هماهنگي دارند بهترين آلات موسيقي هستند و سازهاي زهي استفاده كمتري دارند. معمولاً هر شعر آهنگي و هر آهنگ شعري مخصوص به خود دارد و جريانهاي گذشته ايل و پديدهها را با شعر و موسيقي حفظ كردهاند. جنگآوريها و رشادتهاي دلاورمردان را، اشعار حماسي و موسيقي رزمي بصورت حماسهاي خونبار درآورده است و اين خود خون سلحشوري را در جسم و جان مردم ايل زنده ميدارد. چوپان خسته ايل نيلبك زنان آهنگهايي را مينوازد كه خيلي هم دلنشين است اما نُت نميداند و آهنگش را نميشناسد چون نيازي به شناخت ملوديها و دستگاه و گوشههاي آهنگش نميبيند. همچنانكه نوازندگان ساز بدون اينكه از دستگاه موسيقي خويش اطلاع داشته باشند آهنگهايي را كه از نسلها قبل سينه به سينه گشته مينوازند و چقدر هم جالب و پراحساس! موسيقيدانهاي قشقايي دو گروه هستند: گروه اول آنها كه حرفهاي بوده و موسيقي راه امرار معاش و كسب و كار آنهاست كه اينها خود شامل دو دسته ميباشند. الف- چنگيها: نوازندگان ساز و دهل و ني كه موسيقي رزمي و حماسي و نيز موسيقي رقص را از نظر موقعيت شغلي خود، خوب مينوازند. سازهاي اين گروه، كَرنا، سْرنا، نقاره و وظيفه آنها اجراي موسيقي در مراسم جشنها و مهمانيها و مراسم عزاداري است كه نمونه معروف آنها «استادخان گلدي» است. ب- عاشقيها: نوازندگان كمانچه و سه تار كه سابقه بسيار طولاني داشته و موسيقي آنها از اصالت خاصي برخوردار است. عاشقيهاي قشقايي باقيمانده عاشقيهاي آذري هستند. از عاشقيهاي معروف قشقايي: عاشيق حيدرقلي در خدمت ايلخانان، عاشيق محمدعلي در طايفه ششبلوكي، عاشق حسينعلي در طايفه كشكولي كه نوازندگان آنها در طوايف باقي مانده است. عاشقيهاي ديگر ايل، حمزه، صياد، احمد، عيوض، امام قلي، اسماعيل و مهدي قلي ميباشند. عاشقيها مالك گنجينه عظيم هنر و ادبيات تاريخي اسلاف خود هستند و سرودههاي استادانه خود را با ايدههاي بشردوستانه و مردمي با الهام از زندگي و طبيعت و حفظ سنن، هنر عاشقي را ميان مردم رواج ميدهند. ساز اوليه عاشقيها قوپوز “qopuz” نام داشته كه شبيه كمانچه بوده و معمولاً دستهجمعي برنامه اجرا ميكردند.(4) عاشيق كه ديار به ديار ميگردد بايد صاحب كمال باشد در نشست و برخاست ادب شناسد در علم و معرفت سرشار باشد(5) مبارزات مردم، نخستين و مهمترين منبع الهام عاشيقهاست. به همين جهت پژوهشگران با بررسي آثار و نشانههاي شعر عاشيقي توانستهاند گوشههاي تاريك تاريخ قوم ما را روشن سازند. از آن چرخ فلك شكوهها دارم چراكه آن را داد پيدا نيست ما را دست اربابان سپرده است ذلتي كه مبتلاي آن هستيم پيدا نيست(6) گروه دوم، موسيقيدانهاي غيرحرفهاي كه سه گروه متفاوت هستند. الف- ساربانها: كه با نواي ني آهنگهاي جالب و مخصوص سارباني را كه اغلب غمانگيز و بصورت درام سوزناك است مينوازند و اغلب آهنگهايشان متأثر از آوارگي و دربدريهاي آنان است. از نغمات ساربانها بايد از گدن دارغا، شترراني «كاكامهاي»، دوه زنگه «زنگ شتر»، لاي چنارم، گوجارگوجار، دوباره باخ باخ باخ نام برد. ب- چوپانها: كه با ني و نيلبك و دودوك «نوعي فلوت ساخته مردم ايل» از كوه و دشت و سختيها و مشقات زندگي و فقر و بدبختي گلايه ميكنند. ج- افراد عادي: كه با سازهايي مثل كمانچه و سه تار و يا ني آشنايي داشته و از ميان آنها گاه هنرمندان بزرگ و مشهور برميخيزد. آهنگهاي ايل قشقايي آهنگهاي ايل قشقايي همواره حاكي از فراق، ناكامي و محروميت در عشق و يا آهنگهاي رزمي و حماسي است. آهنگهاي قشقايي با به كارگيري ملوديهاي غمانگيز و سوزناك به بيان رشادتهاي پهلوانان ناكام و يا گلايه از طبيعت و ستمگران ميپردازد. موسيقي قشقايي غمانگيز است زيرا آهنگها بيان خاطرات سخت مردم زحمتكشي است كه زندگيشان با حوادث و مشكلات زياد توأم بوده و هماهنگ با تاريخ گذشته و علايق از دست رفته آنان است. خاطراتي كه يادآور حزن و ملال، وقايع خونبار و دربدريهاي هميشگي آنان است. خاطراتي كه حكايت از تبعيدهاي اجباري و كشتار و قتل عامهاي بيرحمانه پادشاهان در زادگاه اوليه آنان است. خاطراتي كه فقر اقتصادي، ركود فكري و عقبماندن از ديگر اجتماعات برايشان به ارمغان آورده. خاطراتي كه روح پاكشان را با مصائب عجين كرده و به طور كلي غم در وجودشان تار تنيده است. مشهورترين آهنگهاي قشقايي عبارتند از كرم، كوچ عيوض، محمود و غريب جان كه از آهنگهاي عاشيقان است.(7) گرايلي، باش گرايلي، معصوم، خسرو، صمصام، آغور ايل، جنگنامه، لايچنارم، لاي لاي، واسونك، حيدري، كاكامهاي، خاور، سحرآوازي، جيران جيران، بوزداغ، محمدطاهربيگ، گدن دارغا، هلي، نغمات داغلارنولدي، جيرانم كيم آتدي غافل تيرسنه، تركمن قزي، گوجارگوجار، ننمهاي «خداحافظ مادر» كهرآتلي، طهمار، بيستون، هليلي خسرو، قراسن هارا، شاه ختايي، ليلي ليليم، نگار داغه، نازم هاراگوزم هارا. در اينجا تعدادي از اين آهنگها را بر طبق روايات مردم بررسي ميكنيم آهنگ گدن آغوز ايل (ايل بزرگ مهاجر) سال 1247 قمري در زمان حكومت فرمانفرما در فارس محمدعلي خان ايلخاني قشقايي بود. مشيرالملك دوست نداشت رابطه ايلخاني با فرمانفرما صميمانه باشد. پس شروع به سخنچيني نمود و در نتيجه بين آنها اختلاف بوجود آورد بدبيني فرمانفرما از ايلخاني موجب شد كه مرتضي قلي خان ايل بيگي قشقايي كه غيرت و مردانگيش اجازه نميداد زير بار و تعدي افرادي مثل مشيرالملك باشد، با اجازه ايلخاني به همراه صدهزار خانوار قشقايي به سوي كرمان حركت كرد. والي كرمان مقدم آنها را گرامي داشت و براي همه خانوادهها مرتع و ييلاق و قشلاق معين نمود. فرمانفرما پانزده هزار نفر تفنگچي به همراه قوام الملك و مشيرالملك براي استمالت ايلخاني روانه كرمان نمود اما موافق به آوردن آنها نشد تا اينكه فرمانفرما مشيرالملك را از فارس خارج و روانه بوشهر نمود. آنگاه ايلخاني راضي به بازگشت شد. متأسفانه بين راه مصطفي قلي خان قشقايي يكي از شجاعترين چهرههاي ايل در درگيري ارگ كرمان كشته شد و قشقاييها به سوگي بزرگ نشستند. آوارگي و كوچ ايل قشقايي از وطن خود فارس و مرگ مصطفي قلي خان موجب تأثر شديد قشقاييها شد، بطوري كه اين اندوه و ناراحتي بصورت آهنگي سوزناك درآمد. امروز پس از گذشت يكصد و هفتاد سال آهنگ گدن آغورائل يكي از جالبترين آهنگهاي ايل قشقايي است. اي كوههاي بلند جان به قربان خاك و سنگ شما راهي نشانم دهيد تا همچون شاهين در دامان شما به پرواز درآيم به بلندترين قلههايتان برسم از آن بلنديها به ايلم نظاره كنم كجاست آن ايل سترگ قشقايي آهنگ سحرآوازي گزافهگويي نيست، سحر آوازي دلنشينترين و گوشنوازترين آهنگ ايل است، آهنگي كه قبل از طلوع آفتاب نواخته ميشود. صداي رساي كرنا در سراسر كوه ميپيچد و پژواك آن دشتها را هم ميپيمايد. انسانهاي خمود و خواب آلوده را بيدارباش ميدهد و براي شروع يك روز بهتر و شادتر فرياد سر ميدهد. آهنگي مالامال از ظرافت و تنش است. انگار كه زمزمه عاشقانه و مناجات شبانه است و آنچنان نيش و نوش دارد كه انسان را بيقرار و آشفته ميسازد. سحر آوازي در سپيدهدم به مجالس عروسي، جشن و ميهماني شور و طراوت ميبخشد و شايد تأثير عميقي كه در وجود انسان دارد به خاطر موقعيت زماني است كه دلهاي پاك و روح بلند پرواز اين مردم محروم را به تحريك واميدارد. قشقاييها با اين آهنگ پيوندي جاودانه دارند، گاه براي شنيدن اين آهنگ در صبحگاه، شب را در بدترين شرايط هم ميگذرانند. سحر آوازي مالامال از معنويت و ميراث انسانهاي گمنام است كه نه اسم و رسمي از خود به يادگار گذاشتهاند و نه نشانهاي، اما عظمت اين آهنگ تا بدانجاست كه قرنها نگاهش داشته و سينه به سينه و نسل به نسل به زمان حال ارتباط دادهاند. سحر آواري درس بيداري، استقامت، جنب و جوش و اخلاق است، قبل از طلوع آفتاب فرياد ميزند آي انسان! بيدار شو. قبل از آنكه طشت زرين آسماني نورافشاني كند به محيط خودگرمي و حرارت ببخش. آهنگ جنگنامه (جنگنما) جنگنامه آهنگ واكنش عاطفي و مفهوم مهر و محبت است. با اين آهنگ، هنرمندان دست در دست يكديگر، دوشادوش و همگام و همسان، همانطور كه شيوه آبا و اجدادي آنهاست با شياطين مبارزه ميكنند. جنگنامه قدرت، تحرك و جنگ و گريز و اعتماد به نفس را در مردم اين به وجود ميآورد. جنگنامه توجيح ارزشها نيست، بحث از مقابلهها، رقابتها، سختيها و گذشتهاست. سخن از فرهنگ يك ملت در اين مرز و بوم است. آهنگ جنگنامه با كوه و دشت و طبيعت سر صحبت دارد. از آسمان گلايه ميكند و به زمين و خاك طعنه ميزند. آهنگ پرطنين جنگنامه ستايش پرمهر و صادقانهاي است از شجاعتها، دليريها و از خودگذشتگيهاي مردان كوه و دشت. جنگنامه آهنگ احساسات مردمي است كه سالها با خشونت طبيعت به مبارزه برخاستهاند. آهنگ دفاع از شرف و حيثيت ايل، آهنگ مقابله با ظلم و فساد و پيوستن به انسانهاي والا، جنگنامه آهنگ مبارزه با دشمنان دين و وطن است. آهنگي ماندگار از گذشتههاي دور و دراز كه فلسفهاي جز مبارزه با دشمنان دين و وطن نيست. آهنگي ماندگار از نياكان با فلسفهاي دور و دراز. آهنگ كوچ عيوض يكي از آهنگهاي حماسي آذربايجان است كه همراه با مهاجرت اقوام آذري به بيشتر نقاط جهان انتشار يافته و چون ايل قشقايي ريشه در خاك آذربايجان دارد اين آهنگ قرنهاست سينه به سينه انتقال داده شده و از آنجا كه اين آهنگ با زندگي حماسي قشقاييها عجين شده بسيار دلنشين و جذاب است. اصل آهنگ توسط عاشيقها و با كمانچه نواخته ميشده است. اين آهنگ داستان دلاوري و از خودگذشتگي مردي است بنام كوراغلو كه پدرش توسط حكام ستمگر كور و آواره شده بود. كوراغلو به ستمگران پيغام داده بود روزي خواهد رسيد كه انتقام پدر و مردم تحت ستم را از شما بگيرم و سرانجام با عدهاي از پهلوانان و پسرخواندهاش عيوض در محل چانلي بل كه گذرگاه دشواري بود مسكن گزيده و مبارزات بيامان خود را برعليه حكام ظالم شروع و در مدت كوتاهي همه را به زانو درآورد اما زماني رسيد كه اسلحه گرم پيدا شد. كوراغلو گفت اكنون ديگر دور دور نامردان است. وقتي زور بازو نتواند كاري كند ديگر مبارزه مفهومي ندارد. نبرد كوراغلو جنبه انتقامجويي نداشت. درد زخم خوردگان جامعه او را وارد كرده بود تا آخرين نفس مبارزه كند و معتقد بود تا اين ستمگران هستند ما نميتوانيم ساكت باشيم. آهنگ كوراغلو داراي چندين مقام است كه همه آنها كوبنده و مهيج و در نوع خود بينظير است. اما قسمتي به نام كوچ عيوض كه بيش از همه قسمتها مورد علاقه مردم عشاير است شهرت بيشتري پيدا كرده است. پهلوانان امروز روز نبرد است مردان را از زخمهايشان ميشناسند در سر تفكر نيك داشته باشيد روز نبرد در ميدان جنگ سر بغلتانيد بايد مردانگي كوراغلو جاويد بماند ننگ بر آن كس كه پشت به دشمن كند آهنگ غريب و صنم آهنگي اصيل است زيرا ريشه در سنتهاي پايدار ايل دارد و نميتواند از آنها جدا باشد و مثل بعضي از سنتهاي بومي و عاميانه ساده و محلي نيست كه تغييرات محيط، هيجانها و آشوبهاي هر گروه موقعيت و اصالتش را تغيير دهد. آهنگي است كه از داستان شورانگيز عاشيق غريب هنرمند تنگدست و مبارز و صنم دختر حاكم آذربايجان و رقيب سنگدل آنها شاهولد پسر عموي صنم گرفته شده. در اين داستان پرماجرا كه غريب براي مالاندوزي مجبور به ترك ديار ميشود. شاهولد شايعه مرگ ساختگي او را گسترش ميدهد تا شايد صنم از عشق دورافتادهاش دل بركند. در غياب عاشيق غريب صنم را به هر حيلهاي مجبور ميكند كه بر سر سفره عقد بنشيند. اما او بر طبق وعده خود ميبايست هفت سال صبر كند. ناچار صنم انگشتري خود را بوسيله بازرگاني به شهر حلب ميفرستد و از غريب ميخواهد كه به تفليس برگردد و پيغام ميدهد اگر دير شد ديگر صنم را نخواهي ديد. عاشيق غريب درست هم زمان با جلسه عقد صنم وارد تفليس شده و با كمانچه مخصوص خود را به دربار حاكم ميرساند و اجازه ميخواهد كه در جشن عروسي دختر حاكم بنوازد. اما همينكه صداي آهنگ اين هنرمند نامي شنيده ميشود همه او را شناخته و ميفهمند كه شايعه مرگ او را شاهولد ترتيب داده است و صنم كه در آخرين ساعات زندگي خود از همه جا مأيوس و نااميد شده كاردي را براي خودكشي زير متكايش پنهان كرده بود، نجات يافت و به عقد عاشيق غريب درآمد. اين داستان همراه با آهنگهاي جالب و سوزناكش در ايل قشقايي ماندگار شده و با وجود هفت قرن جدايي از آذربايجان هنوز پيوندي بنيادين با احساسات و عواطف مردم دارد. من عاشيق غريب، درد غربت كشيدهام بدون بال پرواز كرده، پريدهام از مال و جان و ملك خود، چشم پوشيدهام سوار بر دلدل اسب مولا (علي) آمدهام آهنگ كرم اين آهنگ بر اساس داستان پرماجراي دو عاشق شوريده به نام اصلي و كرم ساخته شده داستاني است ماندگار كه سابقه تاريخي طولاني دارد. كرم فرزند زيادخان بزرگ زادهايست مسلمان و از عشاير گنجه و اصلي دختر سياه ملك ارمني و مادرش همن از ايلات استانبول. اين دو نفر در ييلاق و قشلاق با هم آشنا ميشوند اما مادر اصلي با وصلت دخترش به يك مسلمان زاده شديداً مخالفت كرده به دياري ديگر كوچ ميكند. كرم براي پيدا كردن اصلي با محافظ خود راهي ارمنستان ميشود بين راه در كوههاي آرزولوم برفگير شده از شدت سرما محافظ خود را از دست داده و مرگ او تأثيري عميق بر روحيه كرم ميگذرد. سپس تنهاي تنها نگاهي به كوههاي ايران ميكند و با ياد اصلي و مرگ دايه خود ميخروشد. اي كوههاي سپيدپوش و مه گرفته ايران ايلهايي كه در دامان تو بودند كجا رفتند اصلي من كوچ كرد و من به دنبال او قربان راههايي كه اصلي از آن گذشته است بالاخره پس از جستجوي زياد، خانواده اصلي را پيدا كرده و با تغيير قيافه بصورت يك غريبه وارد شده و با اصلي وعده ملاقات براي سال بعد در ييلاقات ايران ميگذرد. اصلي پدر و مادر را براي حركت به ايران راضي كرده و در يكي از كوههاي ايران در روز موعود به هم ميرسند. عشق و علاقه اين دو جوان دلداده آنچنان سوزان بوده كه هر دو را ميسوزاند. خاكستر كرم به درخت انار و خاكستر اصلي به گل سرخ تبديل ميشود. همن كه مخالف اين وصلت بود، حاضر نميشود شاخههاي اين دو درخت به هم برسند آتش حسادت آن را ميسوزاند و به صورت خاري بين اين دو رشد ميكند و با وجودي كه افراد مختلف اين خار را ريشه كن ميكردند مجدداً رشد كرده بين آنها ظاهر ميشده. گويا پس از سوختن اصلي و كرم، همن حتي اجازه نميداد خاكستر آن دو با هم مخلوط شود. كرم كه روزي فرياد ميزد اگر ذوالفقار علي (ع) به دستم برسد همه ارمنستان را مسلمان خواهم كرد در برابر عشق پاك اصلي به خاكستري ناچيز تبديل شد اما آهنگي جاودانه برجا گذاشت. گرايلي آهنگي است معروف كه در اغلب ايلات و عشاير با اختلافاتي از آن صحبت ميكنند. گرايلي قره ائلي يا قره آلي داستان گريه عروس مانده در حجله است كه داستاني غمانگيز از عروسي كه هنوز دست به دست شوي نداده اشك غم بر جنازهاش ميريزد. داستاني از عشق و غم و حسرت و آه. داماد براي شكار عازم كوه ميشود تا به رسم ايل، شكاري به عروس آِيندهاي تقديم كند. عروس در حجله منتظر ميماند. داماد شجاع و دلير در كمين شكار، مورد حمله پلنگ واقع ميشود اما با تيزدستي او را ميكشد. شب فرا ميرسد و از ترس وحوش بيابان و سرماي كوهستان پوست پلنگ را ميكند و خود در آن ميرود و شب را در گوشهاي ميخوابد تا روز ديگر شكار دلخواه را به دست آورد. برادر و خويشان دلواپس در سحرگاه نيمه روشن، به سوي كوهستان حركت كرده و به جستجو ميپردازند. ساعاتي بعد با ديدن خون ريخته شده آه از نهادشان برميآيد. به جستجو ادامه ميدهند. در گوشهاي پلنگي را ميبينند كه خفته است به خيال اينكه داماد نوجوان شكار همين هيولا شده او را هدف قرار ميدهند اما وقتي به بالين جوان ميرسند فريادهاي دلخراش آنها صخرههاي كوهستان را ميلرزاند و ساعتي بعد عروس رنگينپوش كه از دامنه كوه بالا ميآمد با جنازه خونآلود شوهر آيندهاش روبرو ميشود ضجهها و نالههاي ليلي اين نوعروس بيوه آنقدر سوزناك و غمانگيز بوده كه از آن آهنگي ساختهاند كه امروز بنام گرايلي يا گريه ليلي شنيده ميشود. گروهي معتقدند به جاي گريه ليلي بايد قرهآلي «سياهبخت» كه منظور همان ليلي است، واژه صحيحتري ميباشد. قرهالي «قرهايلي» به معني «ايل سياهپوش» هم نظريه بعضي ديگر است كه البته واژه صحيحي نيست اما هرچه هست آهنگي زيباست. آهنگ گرايلي، نهتنها در ايل قشقايي كه در تمامي ايلات ايران، با اندك تفاوتهايي شنيده ميشود. اين آهنگ بخصوص در ميان عاشيقهاي آذربايجان، شهرت زياد دارد. آهنگ كاكامهاي آهنگي است برگرفته از نالهها و فريادهاي جانسوز سارباني در سوگ برادر. چنين روايت ميكنند(8) كه در سالهاي ستم و دربدري مردم ايل دو كودك ساربانزاده و شترهايشان را به سرقت ميبرند. دريار غربت و نداشتن نشاني از خانه و كاشانه روح و جسم كودكان را ميآزارد. آرام و قرار را از آنها ميگيرد. به فكر چاره ميافتند. به پيرمردي از قبيله مراجعه كرده، موج سوزاني را كه وجودشان را خاكستر ميكرد با او در ميان ميگذارند. پيرمرد خداشناس با ديدن افسردگي دو جوان جز حقيقت چيزي بر زبان نميآورد. جوانان تقاضا كردند كه آنها را راهنمايي كند تا به ديار خود برگردند. پيرمرد گفت: فرزندانم! پاهاي شترهاي خود را ببنديد و در كنارشان بنشينيد و بوسيله ني شروع به نواختن آهنگهاي اصيل خود كنيد. آنقدر بنوازيد تا شترها تحت تأثير قرار گيرند. ماداميكه اشك در چشمان آنها جمع شد و به تقلا افتادند پاهايشان را باز كنيد و سوار شويد آنها شما را تا موطن اصليتان خواهند برد. دو برادر گفتههاي پيرمرد را اجرا كردند و درست به موقع سوار شده و راهي كوهها و دشتها شدند. بين راه يكي از برادران تصميم ميگيرد برادرش را از نظر شجاعت آزمايش كند و مطمئن شود اگر سارقين حمله كردند كاري از دستش ساخته است و ميتواند مقاومت كند. پس در تاريكي شب در حاليكه به دنبال برادرش در حركت بود آرام از شتر پياده شده و راه را بر برادرش ميبندد. برادر ديگر به خيال اينكه سارقي راهشان را بسته حمله كرده و با يك ضربه او را ميكشد. اما هنگامي كه فرياد ميزند و كمك ميطلبد از برادرش خبري نميشود. با ديدن جنازه ميفهمد كه چه جنايتي مرتكب شده و برادرش را كشته است. از آن پس اين درام دردناك به صورت آهنگي در سه مقام (شترراني- مرگ برادر- گريههاي برادر) تنظيم و نواخته ميشود. آهنگ يا لهجه خاور ابراهيم خان فرزند مصطفي خان قشقايي برادرزاده و داماد صولتالدوله (سردار عشاير) بود. ابراهيم خان مردي شجاع، مقتدر و غيرتمند بود كه براي اخذ مقام ايلخانيگري با سردار عشاير اختلاف داشته و متأسفانه اين مساله به درگيري منجر شده، هر چند كه سردار احتياط ميكرد كشمكش بين آنها به جنگ و خونريزي نيانجامد اما در يكي از روزهاي مهر سالهاي بحراني در منطقه جنوب، ابراهيم خان به تعقيب اردوي صولتالدوله پرداخته، تصميم جدي به جنگ ميگيرد. جنگجويان سردار عشاير، راه را بر او و تفنگچيان ميبندند و درگيري شروع ميشود شخصي به نام علم از طايفه جعفر بيگلو مسلح به تفنگ مارتين كه در كمين نشسته بود غافلگيرانه اين رادمرد پرقدرت ايل مورد هدف قرار داده و كشته ميشود. خاور بيبي، زوجه فداكار و يار وفادار او كه خواهر صولتالدوله بود وقتي بر سر جنازه شوهرش ميرسد نالههاي سوزناك و دردآور خود را همراه با شعاري كه حاكي از غيرتمندي و شجاعت پسر و عمو و شوهرش بود ميسرايد كه به صورت آهنگي به نام لهجه خاور در ايل مشهور شده و در مراسم سوگواري آرامبخش عقدههاي پردرد عزاداران است. آهنگ حيدري حيدري از معروفترين آهنگهاي قشقايي است كه پيش درآمد، متن و فرود آن هر كدام دربرگيرنده ريتمهاي خاصي است. حيدري بصورت آوازي در ميان ايل و به خصوص در طايفه كشكولي و در ميان طبقه اشراف رواج دارد. در بررسي اجمالي چنين به نظر ميرسد كه نام اين آهنگ از فاميلي به نام حيدري گرفته شده است. در داستان بختياري منطقهاي به نام بنه وجود دارد كه اكثريت ساكنين اين منطقه را فاميلي به نام حيدري تشكيل ميدهد. حيدريها آوازخوان و اهل موسيقي و هنرمندند و با توجه به اينكه كشكوليها سالها در آن نقطه اسكان داشته و اصالتا با كردها و لرها قرابت دارند، ميتوان حدس زد كه اين آهنگ در يكي- دو قرن گذشته از اين منطقه به ايل قشقايي وارد شده و هنرمندان ايل ما با تغييراتي آن را به فرم امروزي درآوردهاند. آهنگهاي عاشيقها عاشيقها، مالك گنجينه عظيم هنر و ادبياتاند كه سرودههاي استادانه خود را با ايدههاي مردمي و انساندوستانه با الهام از طبيعت و حفظ سنن و هنر عاشيقي در ميان مردم رواج ميدهند. در گذشته عاشيقها با ساز معروف خود (قوپور) يا كمانچه در ميان طوايف مختلف ضمن گذران معيشت، گوشههايي از تاريخ تاريك قوم ما را روشن ميساختند و با شركت خود در جشنها و عروسيها به دلهاي افسرده مردم اميد و توان ميبخشيدند. عاشيقها در دوران حكومت صد ساله قرهقويونلوها در آذربايجان و اسكان و جوشيدن كامل تركها، از سرزمين آذربايجان به فارس كوچيدند و همراه ايل قشقايي زندگي خانهبدوشي را شروع كردند. اين خنياگران قوپوز به دست، ايل به ايل و چادر به چادر گشتند و به رستاخيز ادبيات كمك كردند. منظومه ساختند، داستان گفتند و در همين حال مردم را در حل دشواريها ياري دادند. واژه عاشيق “Ashiq” در ادبيات آذري به معني قاببازي است اما در بين عوام، لقب خوانندگان مردم است كه هم ميخوانند و هم مينوازند و هم شعر ميسرايند. عاشيق هنرمند است، آهنگ زن منظومه سراست، هنرپيشه و داستانگو است. ادبيات عاشيقي با سه زمين شعر، موسيقي، رقص تشكيل ميشود. اما عاشيق بالاتر از همه اينهاست زيرا در اجراي اپراي كوراغلو صدها هنرمند و نوازنده شركت كردند ولي يك عاشيق به تنهايي ميتواند هر يك از بخشهاي اپرا به خوبي ايفا كند. فرق مهم عاشيق و خواننده در اين است كه عاشيق برخلاف خواننده، محل ماجرا را خودش ميآفريند، مولف و آهنگساز هم خودش است. منظومههاي عاشيقان دوگونه است. حماسي مانند كوراغلو كه مبارزات حق طلبانه مردم در درازناي تاريخ پرفراز و نشيب تصوير شده و منظومه غنايي كه برخلاف منظومه حماسي محصول زمان صلح و دوران آرامش تاريخ سرزمين آنهاست كه قهرمانان اين منظومهها پيامآوران دلباختگي، وفا، صداقت و دوستي و عشق هستند. در منظومه غنايي مانند غريب و صنم، اصلي و كرم، معمولاً قهرمان به وصال ميرسد و براي رسيدن به معشوقه دشوارترين موانع را از سر راه برميدارد و به زادگاه خود ميرسد. در اين منظومهها آرزو و انديشهها بيان ميشود و دردها و بلاهايي را كه قهرمانان داستان متحمل ميشود، مصيبتهايي هستند كه گريبانگير مردم است و بايد با آنها مبارزه شود. آهنگ شاهختايي مرحوم شهباز شهبازي مولف كتاب «آثار شعراي قشقايي» در صفحه سوم مقدمه كتاب مينويسد: «اشعار شاه اسماعيل صفوي متخلص به شاه ختا از زمانهايي بس طولاني در ايل قشقايي معروف بوده. آهنگي در ايل وجود دارد موسوم به آهنگ شاهختايي كه اين آهنگ را خوانندگان هنرمند با اشعار سبك و قالب اشعار شاه ختا كه داراي مصراعهاي بلندي است ميخوانند. مأذون شاعر غزلسراي قشقايي در آن شيوه و قالب چند شعر دارد...» يكي از نخستين عاشيقهاي آذربايجان به نام عاشيق قورباني است كه در زمان شاه اسماعيل ختايي زندگي ميكرد وي در رستاخيز بزرگ ادبي شاه اسماعيل ظهور كرد و روزگاري را هم در دربار شاهختا به سر برد. سرودههاي قرباني اغلب خطاب به شاه ختا است كه مسائل سياسي، اجتماعي زماني را به بحث ميكشد وي در اشعار خود گاه از دست ظلم و ستم فئودالهاي آن عهد مينالد و زماني حسرت و غم و شكوه و نارضايتي از زمان را سر ميدهد. شب و روز، گاه و بيگاه ناله ميكنم اشك چشمم چو جيجون سرازير ميشود و ميداند كه زمستان خواهد گذشت و بهار ميآيد. دل ديوانهام اين چنين غمين مباش روزگار كه پيوسته چنين نخواهد بود(9) در دائرهالمعارف مينويسد آهنگ شاهختايي از گوشههاي مهم دستگاه سهگاه است كه در همه ممالك اسلامي متداول است. اين آهنگ براي بيان احساس و غم و اندوه كه به اميدواري ميگرايد مناسب است. بنابرآنچه گفته شده مسلم ميشود كه آهنگ شاهختايي از زمان صفويان در ايل قشقايي مرسوم و تا امروز سينه به سينه گشته است. آهنگ بوزداغ بوزداغ! سني ياد ايلرم. اين آهنگ با اشعاري همراه است كه از ابتدا تا انتها با كوه سر صحيت بازي ميكند. با وجوديكه دوستش دارد از بيوفاييش گلايه ميكند. خشونت و مقاومت كوه را ميستايد. همراه با اين ستايش دردهاي درون را ميشكافد. راستي چرا مردم ايلات و عشاير نسبت به قلهها و كوههاي بلند عشق ميورزند؟ شايد ريشه در تاريخ كهن داشته باشد! زيرا به مدد همين بلنديها بود كه توانستند آزادي خود را در طول تاريخ زندگي خويش بدست آورند و بر دشمن پيروز شوند و از همان قلهها با خداي خود راز و نياز كرده ستايشگر او باشند. مردم عشاير از هيبت و صلابت كوهها درس زندگي ميگرفتند. همانگونه كه فركياني(10) نگهبان اقوام آريايي بود و مهاجمان ويرانگر را از سرزمين آنها دور كرد. عشاير، كوهها را فر ايزدي ميدانند و شايد به دليل ارتباط تنگاتنگ همين اقوام با كوههاست كه اينهمه عظمت و احترام برايش قائلند و آهنگها به نامش ميسرايند. اگر بگوييم ريشه اين قرابت در تاريخ ايران باستان مطلبي به گزاف نگفتهايم. زيرا دستبافها همانگونه كه گل بنفشه (ميترا)، نيلوفر آبي (آناهيتا) مورد (اهورامزدا)، گل آفتابگردان (ايزدمهر)، درنا (طول عمر)، شانه (پاكي و پاكيزگي)، آهو (خوشبختي) نشان داده شده چه بسا كوهها، آبها، بادها وجود سرچشمه مشتركي براي آهنگها و افسانههاي اقوام مختلف در طول تاريخ باشند. آهنگ صمصام آهنگ صمصام خروش آبهاي سيلآسا را دارد. در ميان ايل كسي نيست كه چون آهنگ صمصمام بر تار زده شود، به وجد نيايد و شيدا به پانخيزد و به شوق ديدار و ديار سر از پا نشناخته سر به كوه و دشت نگذارد و راه صحرا نپويد. آهنگ صمصام چشمهسار نوشيني است كه هر جام آن در كام انسانهاي خسته ايل آرامبخش است. آهنگي است كه با معرفت ملكوتي كه پرتواش ديده بصيرت ميگشايد و تصور انسان را به جهان ابديت ميكشاند. صمصام از بزرگان ايل بود. از آنهايي كه هنرمند بود و به هنر عشق ميورزيد. درباره ساده ايلياش را هنرمندان ايل باشكوه ميكردند. صداي خوش و دلكش داشت و به موسيقي ايل آشنايي كامل داشت و آهنگها را خوب ميشناخت. صمصام زماني كه زخمه بر تار ميزد، زمزمه ميكرد. پرتو سحرآسايي داشت كه از ژرفاي دل فرزانهاش برميتافت. آنچنان كه سينه را ميافروخت به زندگي حلاوت و شيريني ميداد. امروز هم آهنگ صمصام، صداي صمصام و نواي صمصام از سينهها و حلقوم فرزندان او بازگو كننده اصالت هنري اين خانواده است. همه معتقدند دعاي صبحگاني دفع صدبلا ميكند. دعاي صبحگاه صمصام در جستجوي همدمي بوده كه انيس و مونس باشد. صمصام ببر همدم گرگ دعاي صبحدم گرگ باده دمبدم گرگ بسكه بيحد خمار اولموش آهنگ معصوم برخي از چهرههاي هنري خيلي بيشتر از ديگران بر فراز قرون و اعصار زندگي ميكنند. اينگونه افراد با قدرت معنوي خويش ديوارها و مرزها را به آساني زير پا ميگذارند و به صورت يك انسان والا و يك انسان نمونه جلوهگر ميشوند. اين شخصيتها هرگز نميميرند و عللي كه آنها را جاويدان ساخته است همانا كار هنري آنان است. معصوم نام آهنگي است و شخصيتي قابل ستايش از مردم ايل قشقايي. اگرچه خيليها معتقدند كه سازنده آهنگ، اوست اما اين يك احتمال است و منبعي موجود نميباشد. معمولاً آهنگهاي موسيقي ابتدا توسط موسيقيدان با كمك الفباي (نت) ساخته شده و سپس خواننده براساس اين آهنگ همنوايي ميكند. اما در موسيقي عشاير گاهي براساس ريتم صداي خواننده آهنگ ساخته ميشود. بنابر نظر برخي هنرمندان ايل از صداي آواز شخصي به نام معصوم، آهنگي ساخته شده و امروز به نام وي باقي مانده است. آهنگ خسرو از معروفترين آهنگهاي ايل قشقايي است كه اكثر مردم عشاير با آن آشنايي كامل دارند. اگرچه علت نام خسرو بر اين آهنگ، كاملاً مشخص نيست اما گروهي معتقدند كه خسروبيگ قرهقاني كه قريحه شعر و شاعري داشته داراي صدا و آوازي دلانگيز نيز بوده و آهنگ خسرو از نواهاي اوست. خسرو يا خسرواني هم يكي از نغمههاي دوره ساساني است كه در مايه ماهور نواخته ميشده. در واقع خسرواني يك نوع اشعار هجايي بوده همانند ترانهها و سرودهاي كنوني. شايد هم شباهت آهنگ خسرو با خسرواني موجب اين تشبيه شده باشد كه احتمال آن خيلي كم است. استادان موسيقي قشقايي - استاد داوود نكيسا «پنجهطلايي» 1275 تا 1320 از بزرگان هنر ايل قشقايي كه مدت 3 سال در تهران در تبعيد بسر برده و در اين مدت با موسيقي سنتي آشنا ميشود و با نواختن تار و سه تار به شهرت ميرسد. درباره هنر اين بزرگ مرد ايل بايد هنرشناسان قضاوت كنند. استاد احمد و استاد عبدالمجيد از برادران ايشان و استاد سليمان پدر آنها بودهاند. اين خانواده آنچنان در نواختن موسيقي مهارت داشتند كه گويا در هنگام كار و فعاليت روزانه نواختن آنها ممنوع بوده زيرا مردم همه دست از كار كشيده و گرد آنها جمع ميشدند. داوود فرزندي به نام سليمان داشته كه در نواختن كمانچه كمتر از پدربزرگش نبوده. استاد محمدابراهيم، شاعر شيرينسخن و استاد هادي فرزند استاد داوود در نواختن سه تار تسلط كامل داشته است. - صولتالسلطنه شاعر و نوازنده - سالار حشمت نوازنده سه تار و آهنگساز - صمصام خواننده و آهنگساز - اميرقلي خان - سهراب خان قشقايي - اردشيرخان كشكولي - زيادخان درهشوري - حبيب خان گرگين پور كه همه اين هنرمندان در نواختن سه تار تسلط كامل داشتهاند. - و بالاخره هنرمند بزرگ و جانشين داوود هميشه جاويد استاد فرود گرگينپور موسيقيدان باارزش و برجسته. منابع 1. اگر قره قاج نبود- محمدبهمن بيگي- انتشارات باغ آيينه- 1374 2. ساز و آهنگ باستان- نوشته محمد حسين قريب- انتشارات هيرمند- سال 1368 2. دايرهالمعارف «بخش موسيقي» 4. عاشقيلار- حسين محمدي زاده صديق- انتشارات آذر كتاب 5. عاشيق علكسر- نوشته حسين محمدي زاده صديق 6. همان منبع 7. عاشيقهاي آذري دو گروه بودهاند. يكي از آنها كه مهات نواختن و خواندن دارند و خلاقيت هنريشان ضعيف است و ديگر عاشيقهاي ماهر و استاد كه طبع شعري سرشار دارند و استاد شعر و موسيقي بومياند مانند عاشيق قورباني، ساري عاشيق، عاشيق علسكر. 8. روايت براساس تحقيقات آقاي فرون گرگينپور، هنرمند بزرگ ايل قشقايي. 9. عاشيقلار نوشته ح- صديق مهر 1342- انتشارات آذركتاب- سال 2535 10. در زامياد پشت بند 35 آمده است فركياني از فريدون به افراسياب رسيد و از او به كيخسرو و گشتاسب پادشاهاني مثل اردشير همانگونه كه در كارنامهاش قيد شده موفقيت خود را مديون فركيان ميدانستند. فركياني هيچگاه به صورت بت نبوده بلكه به صورت يك موهبت به شخصيتهاي تاريخي داده ميشده است. نمايش انساني و ثابت نداشته فقط به گونه موج دريا يا پرنده بلندپرواز تجسم ميشده. در كتاب زردشت به صورت پرندهاي به نام وارغنو گاهي به صورت قوچ و عقاب نشان داده شده. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 14:26 توسط منوچهر كياني قشقايي
|
|
||
|
|
|
|
|
تيرباران حسين خان ايازكيخا (درهشوري) حسين خان فرزند ايازكيخا از شجاع مردان ايل قشقايي بود كه در توطئهاي عليه رضاشاه دستگير و تيرباران شد مرحوم جهانگيرخان درهشوري فرزند حسين خان در يادداشتهاي خود مينويسد: خوانين بختياري نقشه كودتا را كشيده و با پدرم مشورت كرده بودند پدرم باتفاق محمدخان سردار فاتح، محمدجواد خان اسفندياري، سردار اقبال و علمردان خان بختياري چهار لنگ، آگودرز، اميرحسين خان، خدمت سردار اسعد وزير جنگ رفته و تصميم خود را با ايشان در ميان ميگذارند. سردار اسعد مخالفت كرده و حاضر نميشود با آنان همكاري كند، بعداً خود آقايان تصميم ميگيرند كه بدون مشورت با وزير جنگ رضاشاه را ترور كنند و تمام امور مملكت را بدست بگيرند. اميرحسين خان ميگويد هرگاه خودمان فاتح شديم وزير جنگ خود تسليم خواهد شد. در اين موقع رضاشاه به شمال مسافرت مينمايد سردار اسعد نيز در ركاب ايشان بوده خانمي از بختياريها بنام «فروغ ظفر» كه گويا در خانواده اميرحسين خان بود و گويا عمه اسماعيل خان عكاشه است از موضوع مطلع و جريان را به مقدادي گزارش ميكند، ايشان هم فوراً مراتب را به شاه تلگراف مينمايد. شب بيست و دوم آبان ماه 1312 هـش زماني كه رضاشاه با وزير جنگ در سواحل شمال روزگار ميگذراند. گزارش «مقدادي» بدست شاه ميرسد، رضاشاه به سرهنگ سياسي دستور ميدهد وزير جنگ را توقيف و به تهران اعزام و زندان نمايند. و به مقدادي نيز دستور توقيف خوانين بختياري و پدرم (حسين خان دره شوري) و بويراحمديها را ميدهد قبل از اين جريان يك روز پدرم بمن گفت: اگر مرا توقيف كردند تو به خانه وزير جنگ ميروي او گمان ميكرد كه اگر اصرار توطئه فاش شود منزل وزير جنگ در امان خواهد بود. شب بيست و ششم آبان 1312 هـش خوانين بختياري را دستگير كردند. صبح زود كه مشغول خوردن صبحانه بوديم يك نفر مأمور از تأمينات آمد (آن گروهبان را قبلاً ديده بودم) گفت، آقاي حسين خان (درهشوري) جناب مقدادي شما را احضار كردهاند، پدرم تعارف كرد كه صبحانه بخورد، گفت: صرف كردهام و مؤدبانه نشست و يك فنجاي چاي صرف كرد. من متوجه شدم، پدرم كمي ناراحت شد. پس از صرف صبحانه و چاي لباس پوشيد و آماده حركت شد، من هم وسائل مدرسه را برداشتم با هم از خانه بيرون آمديم، در اين موقع پدرم بمن گفت: در خواندن درس كوشش كن. اين سفارش و دستور، ديروز كه فرمود اگر مرا توقيف كردند بمنزل وزير جنگ ميروي، مرا مشكوك كرد. زيرا لازم به سفارش نبود من خوب درس ميخواندم، محمد (بهمن بيگي) و من در مدرسه بين شاگردان و معلمين مشهور و معروف بوديم، حتي چندين مرتبه ناظم دبستان به بچهها كه صف ايستاده بودند گفت: دو نفر بچه از قشقايي آمدهاند و از شما تهرانيها جلو افتادهاند، «ناظم هميشه قشقاييرا (قشقا) تلفظ ميكرد» خجالت بكشيد. روز بيست و ششم آبان بود، پدرم و گروهبان بسمت اداره تأميانت و من بطرف مدرسه رفتيم محمد (بهمن بيگي) جلو مدرسه طبق معمول ايستاده و منتظر من بود. ما هر كدام زودتر بمدرسه ميآمديم منتظر ميمانديم كه با هم داخل حياط مدرسه شويم، جريان را به محمد گفتم، او گفت: انشاءاله كه خبري نيست، مراجعت خواهند كرد، گفتم سفارشي پدرم كرد كه: اگر درست دقت كني مرا مشكوك كرده است. ظهر كه بمنزل آمدم پدرم نيامده بود. ناهار خوردم و بمدرسه برگشتم محمد را مجدداً ديدم. جريان را با او در ميان گذاشتم، گفت پدر مرا هم گرفتند و به زندان بردند او بعد از دو ماه از زندان مرخص شد، انشاءاله پدر تو هم فردا مرخص ميشود نگران نباش. عصر كه بمنزل مراجعت كردم پدرم نيامده بود، متوجه شدم حتماً او را توقيف كردهاند به حسن نامي كه پيشخدمت ما بود گفتم خانه وزير جنگ را ميداني گفت ميخواهي چكار كني؟ گفتم ميخواهم بخانه وزير جنگ بروم، حسن گفت، وزير جنگ را هم گرفتهاند، جلو منزل ايشان چندين مأمور گماردهاند، بسيار ناراحت شدم. آقايان: «امان اله خان» و جهانگيريها خيلي ناراحت بودند. عصر بسيار بدي بود، هرچه كردم نتوانستم كتاب بخوانم، برنامه فردا را كه در مدرسه داشتم نگاه كردم. خواستم كتابهايم را جمع و جور كنم نتوانستم، قدري دراز كشيدم. مجدداً خواستم مطالعه كنم ديدم ابداً نميفهمم. ناخودآگاه به اطاق پدرم رفتم وقتي ميديدم اطاق خالي است و پدرم در آنجا نيست ناراحتتر ميشدم. واقعاً شب بسيار سختي بود، من مصيبتها ديدهام و هيچوقت باندازه آن شب بمن سخت نگذشته است حسن برايم شام آورد نتوانستم غذا بخوردم و مطالعه كنم، براي خوابيدن به رختخواب رفتم ولي خوابم نميبرد چندين مرتبه به اطاق پدرم رفتم هر وقت ميديدم اطاق خالي است بيشتر ناراحت ميشدم گمان ميكنم حتي در مواقع خبر اعدام پدرم هم بآن اندازه ناراحت نشده بودم، زيرا در آن روز نزد فاميل بودم ولي آن شب تنها بودم و نميتوانستم حتي گريه كنم. تا صبح نخوابيدم صبح كه بمدرسه ميرفتيم مثل ديوانهها بودم، باز جلو مدرسه محمد «بهمن بيگي» را ديدم، زياد به من محبت و مهرباني كرد ولي خبري نداشت چند روزي گذشت، كمكم توانستم درس بخوانم، اجباراً آن خانه را هم خالي كرديم يك خانه كوچك با چند اتاق كوچك اجاره كرديم محمد به من زياد محبت ميكرد اغلب جمعهها مرا به ناهار دعوت ميكرد با وجوديكه پول براي خرجي نداشت، غذاهاي بسيار لذيذ ميپخت، اتفاق جالبي روي داد. آقايان «جهانگيريها» به اداره تأمينات شرحي نوشته و اظهار داشتند، ما قبلاً در منزل آقاي «حسين خان» (درهشوري) بوديم و فاميل خبر نداشتند كه كجا هستيم اقلاً خرجي بفرستند. حالا بدون پول ناراحت هستيم، تكليف ما را معين نماييد. پس از چند روز آن گروهبان بدقيافه آمد مبلغ هفت ريال و نيم اورد بهر يك از آقايان دوريال و نيم داد چند روزي بدين منوال گذشت، هر روز صبح كه مأمورين پست انتظامي را عوض ميكردند دوريال و نيم براي هر كدام ميآوردند، يك روز مرحوم «نصراله خان» بمن گفت، شرحي از قول من به «مقدادي» بنويس. تا شايد مبلغي خرجي بمن بدهد، من نامهاي از قول ايشان نوشتم و تقاضاي خرجي كردم چند روز گذشت، صبح گروهبان «سيدمحمودخان» (همان مرد بدقيافه) آمد بهر يك از آقايان جهانگيري دو ريال و به نصرالهخان يك ريال و نيم داد. گفت آقاي مقدادي فرمودند اين پول را خرج كنيد تا تكليف نصراله خان هم معلوم شود «خدرخان» گفت، مقدادي غلط كرد، ترسيد و جلو حرف خود را گرفت، شروع كرد بخودش ناسزا گفتن كه من فلان فلان شده يك عمر به شخصي مثل حسين خان خيانت كرده بتو فلان فلان شده كمك كردم، حالا بمن خيانت ميكني، بخودش فحش بدي ميداد، كه تا آن روز نشنيده بودم، خيلي تعجب كردم، امان اله خان فارسميدان به جهت اينكه «خدرخان» ميخواست به مقدادي فحش بدهد ترسيد، ميخنديد بطوريكه از چشمهايش اشك ميآمد. (فرامرزخان و خدرخان هر دو آردكپان ميباشند) نصراله خان با متانت و مهرباني و ملايمت ميگفت، من گناهي نكردهام منهم مثل شما تقاضاي كمك كردهام باز «خدرخان» شروع به بد گفتن ميكرد، خلاصه آن روز بدين طريق گذشت چند روز بعد «فرامرزخان» مراجعت كرد خيلي خوشحال بود، گفت ساختماني براي شهرباني ميسازند خيلي بزرگ است (ساختماني كه قبلاً نزديك ميدان توپخانه است) مرا به رئيس تأمينات ساختمان معرفي كرد، او يك مرد خوش اخلاق و آبرومندي بود، از وضع زندگي من پرسيد، جريان تبعيد بودن خود را شرح دادم با محبت و مهرباني مرا به چند نفر عمله سركارگر معرفي كرد. گمان ميكنم حقوق خوبي بدهد، بعد از آن هر روز «فرامرزخان» بدون تأمينات صبح زود ميرفت و عصر مراجعت ميكرد حقوق خوبي ميگرفت و وضع زندگي ايشان بهتر شد. تا آخر سال تحصيلي من در تهران مشغول درس بودم، در امتحانات با معدل عالي قبول شدم پس از امتحان و فراغت از تحصيل از اداره تأمينات اجازه بازگشت به فارس را تقاضا كردم اجازه ندادند قريب يكماه مرتب تقاضا ميكردم، به مأمورين گفتم من خرجي ندارم و نميتوانم در تهران بمانم آنها جريان زندگي مرا به «مقدادي» گفتند يك روز مقدادي مرا احضار كرد، چون به اداره تأمينات رفتم فوراً مرا به اطاق خود دعوت كرد. سرواني بود متوسطالقامه، خوش صورت با چشم و ابروي مشكي، متواضع، مرا به صندلي نزديك خود تعارف كرد دستور چاي داد بعد گفت: شنيدهام شاگرد درسخواني هستي، پيشنهاد ميكنم بدبيرستان نظام بروي دستور ميدهم در شبانهروزي ترا بپذيرند، پول براي هزينه تحصيل بشما ميدهم، من پاسخ دادم برادر بزرگم سرباز است بايد براي خدمت برود، ساير برادران و خواهرانم كوچك و بيسرپرست هستند اگر اجازه بدهيد بروم و از آنها سرپرستي كنم و اگر وضع زندگي آنان درست باشد با كمال ميل اين پيشنهاد را قبول ميكنم. بعد از اين گفتگو اجازه داد بمنزل برگردم، پس از يك هفته كاغذي بمن دادند كه اجازه رفتن را داشته باشم. ولي تا دو روز مراجعه نمايم، صبح با «حسن» به گاراژ رفتيم تا ظهر معطل شديم ماشين حركت نكرد، در گاراژ اجازهنامه كه داشتم نگاه كردند، چون وسيله نقليه قبل از ظهر نبود بخانه مراجعت كردم بعد از ظهر كه به گاراژ آمديم ماشين آماده بود حركت كرديم. حسن بمنزل رفت، ماشيني كه مرا ميبرد شبيه به وانتهاي امروزي بود اثاثيه را پشت ماشين ريخته خودمان هم سوار شديم غروب به قم رسيديم زيارت كرده ولي جايي را بلد نبوديم در مسجد نزديك حرم خوابيدم ولي خيلي بمن سخت ميگذشت گاهي پشيمان ميشدم كه چرا آمدم بهرحال پس از يكساعت خوابيدم- صبح زود بيدار شدم پيش خود فكر كردم همه فاميل من در ايل قشقايي هستند من هم يكي از آنها، اگر در آنجا دستگيرم كردند باز به تهران ميفرستند مرا كه نميكشند، به گاراژ رفتم جهت خريد بليط اصفهان، قبل از ظهر حركت كردم عصر به اصفهان رسيديم چمدان را برداشته آمدم مغازه «ميرزا حسين كفاش» او با پدرم رفيق بود، قبلاً او را ميشناختم در مغازه ميرزا حسين خان بودم كه «غلامحسين خان» درهشوري آمد. در آن زمان كلانتر درهشوري بود غلامحسين خان پس از سلام و تعارف گفت من امشب مهمان يك ارمني بنام گريگور هستم ايشان با زيادخان رفيق و دوست هستند ممكن است شما هم باشيد با هم منزل ايشان برويم فردا صبح ميرويم «وردشت» بهرصورت باتفاق به خانه گريگور ارمني آمديم، او مرا شناخت بسيار محبت كرد، دو دختر زيبا و مودب داشت مرا شناختند خيلي مهرباني كردند صبح باتفاق غلامحسين خان يك ماشين سواري كرايه كرديم و به دهاقان آمديم و به بودجان رفتيم اسبهاي غلامحسين خان در آنجا بود «ابوالكرلوها» يك راس اسب به من دادند يكنفر سوار را همرا من كردند تا بمنزلمان بروم، در بين راه شنيدم «ميرزابهمن» حكومت نظامي قشقايي در «نرمه» مهمان سرتيپ خان است، زيادخان هم آنجاست من فكر كردم اگر اول نزد ايشان بروم بهتر است و جريان آمدن خودم را با ايشان در ميان بگذارم، عصر كه به نزد زيادخان آمدم اغلب درهشوريها آنجا بودند مخصوصاً غلامحسين كيخا جهانگيري با من زياد صحبت كرد چند مرتبه صورت مرا بوسيد گويا ايشان از اشخاص علاقهمند به پدرم بود. شب بهمنميرزا مرا احضار كرد. از وضع زندگي من در تهران پرسيد، جريان اجازه آمدن خود را شرح دادم و اضافه نمودم كه در تهران خرجي نداشتم نميتوانستم زندگي و تحصيل نمايم بعلاوه تمام فاميل من در اينجا هستند، از شهر قم مستقيم خدمت حضرت والده آمدهام هنوز به مادرم خبر آمدن خود را ندادهام حالا هرچه امر بفرماييد اطاعت ميكنم متوجه شدم كه از طرز رفتار و گفتههاي من خوشحال شد خيلي لطف كرد فرمود همين امشب تلگرافي به فرمانده لشكر مخابره ميكنم و تأييد مينمايم كه ماندن شما در اين محل مانعي ندارد و جريان كار شما را گزارش مينمايم ناراحت نباشيد، هر موقع مايل باشي ميتواني به خانه خودتان بروي، صبح «بهمن ميرزا» به آقداش به شكار ميرفت «غلامحسين كيخا» تفنگ پنج تير پران خودش را بمن داد و مرا همراه خود به يك مكان خوب كه خودش ميدانست برد كوهرانها اطراف كوه را محاصره كردند شكار اول به روگه بهمن ميرزا رفت او چند تير شليك كرد، دو راس قوچ بزرگ بطرف من آمد غلامحسين كيخا گفت، تامل كن نزديك شود وقتي به چندمتري تو رسيدند بزن من با دو تير آنها را زدم در اين ميان عيوض گماشته «بهمن ميرزا» آمد گفت قوچها چطور شدند غلامحسين كيخا گفت، جهانگير زد. آمد نگاه كرد، ديد با چهار پاره زده شده به غلامحسين كيخا گفت يكي از آنها را من ميبرم و به بهمن ميرزا ميگويم زخمي شما را جهانگير با چهارپاره زده است. من خيلي تعجب كردم بعد كه نزد بهمن ميرزا رفتيم بمن مهرباني كرد، ظهر بمنزل آمديم ابراهيم خان و ايازخان باتفاق به گلدره آمديم پس از يكسال و نيم مادرم را زيارت كردم خيلي خوشحال شدم شب از خوشحالي بخواب نرفتم صبح مادرم يك تخته گليم قشقايي باف بمن داد و گفت اين گليم را بعنوان سوغات به بهمن ميرزا هديه بده، بهمن ميرزا در سميرم بود با دو نفر سواره به سميرم رفتيم بعد از ظهر بهمن ميرزا را ملاقات كرديم و گليم را بايشان هديه داديم بسيار خوشحال شد زياد محبت كرد. گفت هر موقع گرفتاري داشته باشيد مرا مطلع گردانيد تا به شما كمك و راهنمايي كنم. موقعي كه قشقاييها در تهران تبعيد بودند اغلب وضع مالي آنها خوب نبود، «مختارخان گرگين پور» كه از افراد ثروتمند ايل قشقايي بود خرجي درستي نداشت «الياس خان گرگينپور» از اداره تأمينات تقاضاي كار كرده بود، ايشان را بيك تعميرگاه اتومبيل معرفي كرده بودند در آنجا شاگرد مكانيك بود جزئي خرجي داشت من خودم بارها شنيدم كه «محمد بهمن بيگي» گفت: مختارخان اين جا هم شانس دارد. الياس خرجي منزل او را ميدهد. يك روز آقايان «جواد خان قهرماني» «شهريارخان خلوتي» كه راننده «ناصرخان» بود دو دستگاه ماشين شورلت سواري خريدند بقول جوادخان صفركيلومتر بود. البته ماشين شهريار كمي كار كرده بود با فروختن وسايل و بهر بدبختي بود پول آن را تهيه كردند، جوادخان ماشين را بمبلغ يكهزارويكصدتومان (1100 تومان) و شهريار چون اتومبيل او كمي كار كرده بود به مبلغ نهصدتومان (900 تومان) خريدند. هر روز در ميان توپخانه تهران پارك ميكردند و «عيوض علي فارسيمدان» براي آنها مسافر پيدا ميكرد. مسافرها را از ميدان توپخانه تا «شميران» ميبردند و مبلغي هم بابت دلالي مسافر به «عيوض علي» ميدادند عيوض علي هم هرچه از خرج خودش زياد ميآمد به «امان اله خان» ميداد وضع زندگي او هم خوب شد و ميتوانست حداقل غذا و چاي راحتي بخورد. وي مينويسد: پاييز زيادخان تصميم گرفت در كرويه شهرضا بمانيم يك روز براي زيارت شاهرضا رفتيم زيادخان در محضر كاري داشت با رسيدن ما رئيس محضر روزنامهاي را كه روي ميز داشت برداشت و به داخل كيف گذاشته من تعجب كردم مشهدي اكبر زاهدي در آنجا بود من نگاهي به مشهدي اكبر انداختم كار زيادخان در محضر تمام شد به شاهرضا آمد صبح زود به كرويه آمديم در كرويه خبر اعدام پدرم را بمن دادند مشهدي اكبر زاهدي ميگفت در آن روزنامه خبر اعدام خوانين بود رئيس محضر براي اين موضوع روزنامه را برداشت. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 14:18 توسط منوچهر كياني قشقايي
|
|
||
|
|
|
|
|
مردادماه سال هزار و سيصد و بيست و دو شمسي بود درست ساعت يازده صبح و تازه دو ماه بود كه جنگ سيميرم پايان يافته و هر كس در يورد و ييلاق خود قرار گرفته و در فكر كوچ پاييزي بطرف قشلاق بودند، كيخا در بالاي دره نسبتاً سبز جلو چادر سياه كنار چشمه و زير تنها درخت بيد روي گبه قشنگي نشسته بود جوانكي لاغر و سيه چرده براي او از قوري كنار اجاق چاي ريخت. كيخا در حاليكه به سيگار هما پْك ميزد گاهي با چشم و گاهي با دوربين اطراف را زير نظر داشت. دو نفر از نوكران او در سفر پربركتي كه به منطقه بختياري ما رفته بودند مادياني هم براي كيخا آورده بودند. پسران كيخا صبح زود با چند نفر ديگر سواره براي شكار كبك به دامنه «گدار كبك» رفته بودند. او در فكر بود كه هنگام پاييز كوچكترين پسرش با اين ماديان به گرمسير برود. ماديان كهر همراه ماديان قزل كيخا در ته دره در سبزههاي حاشيه رودخانه «هورگ» شده بودند (بسته شده با طناب بلند براي چريدن راحت و آرام) و ضمن چريدن گاهي با تكان گوش و دْم مگسها را دور ميكردند. ناگهان دو نفر از پايين دره به نزديك اسبها آمدند و ماديان كهر را بدقت وارسي كردند نشانهها درست بود نوك گوش چپ اندكي دريده و خال سفيدي روي كفل راست جاي زخمي كهنه ديده ميشد درنگ جايز نبود يكراست بطرف چادر كنار چشمه رهسپار شدند همه اين حركات از نظر تيزبين كيخا دور نمانده بود بخصوص شلوارهاي دبيت گل و گشاد بختياريها. كيخا نوكر خود را كه در سايه كنار چادر با چند نفر ديگر نشسته بودند صدا زد و در گوش او چيزي گفت كه با فرود آوردن سر منظور را درك كرده بود فوراً حركت كرد، بختياريها آمدند و نشستند پس از احوالپرسي و خوردن چاي منظور خود را گفتند به ماديان لب رودخانه اشاره كردند و خواستار آن شدند كيخا با اندكي حيرت به چشمان آنها خيره شد و با تأمل گفت آن ماديان كهر كره اسبهاي خودم و تخمه اسب زيادخان است كه معمولاً قره كهر ميشوند و فكر ميكنم شما اشتباه گرفتهايد و بعد باتفاق آنها در حاليكه به چوب ارژن تكيه ميكرد بطرف اسبها سرازير شدند هرچه نزديكتر ميشدند تعجب آنان زيادتر ميشد چون در عرض يك ساعت ماديان تغيير قابل ملاحظهاي كرده بود و رنگش تيرهتر شده بود پوستش موج ميزد و بجاي لكه سفيد، روي كفل او داغ بشكل 2 خودنمايي ميكرد و گوش دريده هم سالم شده بود. بختياريها در حال بهت و حيرت پس از عذرخواهي خداحافظي كرده و تعارف كيخا براي نهار را رد كرده و بدنبال گمگشته خود روان شدند. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 14:14 توسط منوچهر كياني قشقايي
|
|
||
|
|
|
|
|
۵۴۶۶۵۴۶۱ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 14:12 توسط منوچهر كياني قشقايي
|
|
||
|
|
|
||||
|
در بين اعقاب جاني خان اولين ايلخاني ايل قشقايي چه بسا بودهاند كساني كه علاوه بر شخصيت سياسي و اجتماعي افرادي هنرمند و فرهنگ دوست، شاعري خوش قريحه و با ذوق، موسيقيداني صاحبنظر و نقاشي توانا به شمار ميرفتهاند. كه در اين ميان ميتوان از محمدقلي خان ايلخاني فرزند جاني خان نام برد و براي آگاهي بيشتر از شخصيت و خصوصيات ايشان به اظهارنظر ميرزا حسن حسيني فسايي نويسنده فارسنامه ناصري ميپردازيم، كه چنين مينويسد: «فرزند پنجم جاني خان ايلخاني است اميرالامراء محمدقلي خان كه مادر دهر مانندش نزايد در درستكاري و راستگويي مانند نداشت، تا در قيد حيات بود نام دزدي را كسي در فارس نشنيد، خطوط استادان خط را بهتر از خوشنويسان شناختي و محاسن شعر را بهتر از شعرا دانستي همتي بلند و طبعي ارجمند داشت» اما اظهارنظر ميرزاتقي خان اميركبير صدراعظم نامي و ماندگار تاريخ كشورمان هم در وصف اين مرد بزرگ در جاي خود جالب و خواندني است ايشان در نامهاي كه براي محمدعلي خان ايلخاني مينويسد در مورد محمدقلي خان كه آنزمان سمت ايل بيگي ايل قشقايي را داشته چنين مينگارد: «جناب عاليجاه اخوي ايل بيگي، از قراري كه ميشنوم در نظم طرق و شوارع و خدمات ديوانيه سعي و دقت و كمال جد و جهد مبذول داشته و ميدارد اين سعي موجب رضامندي خاطر اينجانب و خوشنودي و خوشوقتي من از او شد، چنانچه كاغذي مشحون از نيل خاطر و محبت وافر بهجت او نوشتم و فرستادم» باري همانطور كه از اظهارنظر اين دو شخصيت برجسته ميتوان دريافت اين است كه محمدقلي خادن در بعد فرهنگي و ادبي هم صاحب كمال و نظر و علاقه بوده است، كه از اين منظر براي نمونه ميتوان از تحرير شاهنامه بدست شاعر عاليقدر و بنام خطه فارس مرحوم داوري فرزند وصال شيرازي نام برد، كه با تشويق و ترغيب و مساعدت مالي محمدقلي خان به اين مهم پرداخته و آن را به اتمام رسانده است و وصف آن را استاد بزرگوار دكتر باستاني پاريزي نويسنده، محقق و شاعر گرانقدر معاصر چنين شرح ميدهد: «يك شاهنامه گرانبها داريم، از نوع شاهنامه شاملويان هرات، شاهنامه طهماسبي و امثال آن كه امروز در دسترس است، و به شاهنامه داوري، فرزند وصال، به شمار ميرود. داوري شاهنامه مزبور را بنا به فحواي اشعاري كه در خاتمه آن سروده در مدت پنج سال با رنج فراوان تحرير كرده است داوري اين شاهنامه گرانقدر را به تشويق مرحوم محمدقلي خان قشقايي نوشته، كه از حيث خط و نقاشي بينظير است. آن كتاب را به ايلخاني تقديم كرده و ابياتي نيز در مدح ايلخاني سروده است
داوري شاهنامه خود را وقتي مينوشت، شب و روز چشم به كاغذ دوخته بود و در آخر كار ضعيف و نزار شده خيال داشت دست بردارد، اما محمدقلي خان ايلخاني گفت تو اين شاهنامه را براي من تمام كن تمام عمر مخارج تو را ميدهم و او را وادار و تشويق كرد تا شاهنامه را براي او تمام كند. دكتر رستگار فسايي در يكي از سخنرانيهايش بيان داشتند شاهنامه مزبور در چهار جلد و 1221 صفحه تذهيب شده و با نقاشي زيبا و طرحهاي جالب و خط نستعليق نوشته شده و قسمتي از اين كتاب كمنظير در موزه پارس نگهداري ميشود. در ازاء خدمت فرهنگي محمدقلي خان ايلخاني خاندان وصال او را ستودهاند. در كتاب تاريخ مبارزات اسلام ايل قشقايي نوشته دكتر منوچهر كتابي راجع به هنرشناسي محمدقلي خان چنين مينويسد: محمدقلي خان علاوه بر اينكه خود هنرمند بود به اهل هنر عزت و احترام قائل بود. خاندان وصال شيرازي كه از هنرمندان بنام فارس و مورد احترام بودند شاهنامه معروف ميرزامحمد وصال معروف به «داوري» را كه در مدت 5 سال نوشته شده بود كه محمدقلي خان قشقايي به بهاي هفتصدتومان پول و دو طاقه شال ترمه و دو اسب اصيل خريداري كرد و جعبه و جلدي هم از تاجران چيني براي اين كتاب خريد و تا زنده بود از آن محافظت كرد اما پس از مرگش كتاب دست بدست شد و جلد و (يك قاطردار پول) اين نكته را نوشتهاند روزي كه شاهنامه داوري تمام شد و قرار بود تحويل ايلخاني شود مردم شيراز جشن گرفته و به تماشا آمده بودند ايلخاني قبل از آن هر هفته به خانه وصال سر ميزد و هديه و خواربار و وسائل زندگي به داوري ميداد روز تخيل شاهنامه، اين مرد بخشنده و بزرگوار مبلغ هفتصد تومان پول نقره رايج عصر را بار قاطر كرده و به خانه داوري آورده بود (هفتصد تومان نقره حدود شش كيلو وزن داشته است) به اضافه 12 طاقه شال كشمير، 12 طاقه شال گجرات، دو اسب با زين مرصع و هداياي ديگر و خود محمدقلي خان پيشاپيش ميآيد. مردم شيراز آنروز به تماشا به محله سرباغ خانه وصال آمده بودند شاهنامه داوري را محمدقلي خان از جان عزيزتر ميدانست به دستور ايلخاني صندوقچهاي از چوب آبنوس در چين برايش ساخته و مبلغ زيادي بابت اين صندوقچه پرداخته بود. بعد از درگذشت محمدقلي خان شاهنامه همچنان در خانواده آنان باقي ماند و بعد ردپاي آن گم شد تا اينكه يك وقت مرحوم نفيسي در جايي نوشت شاهنامه نزد سپهسالار تنكابني يكي از فاتحين مشروطيت است. اما چه شده بود كه شاهنامه داوري از خانه قشقاييها به خانه سپهسالار تنكابني راه يافته باشد، حدس زده ميشود اين شاهنامه به نحوي به دست قوامالسلطنه در زماني كه استاندار فارس بوده افتاده باشد. سرانجام آنرا فرح پهلوي از شخصي كه نام آن مشخص نيست به مبلغ يك ميليون پانصد هزار تومان خريداري مينمايد شاهنامه داوري امروز در موزه عباسي تهران نگهداري ميشود كه افتخاري است براي مردم فارس. |
|||||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 14:8 توسط منوچهر كياني قشقايي
|
|
|||||
|
|
|
|
|
يادش به خير سالها پيش كه پشم ميش هامان رواج و رونق داشت و مادر و خواهران بخشي از آن را ميريستند و قاليهاي هور عبدلي و نفر بر زمينه آن نقش ميكردند. يادش بخير عصر روز قبل به پشم چينها خبر مي داده شد كه فردا فلاني پشم چيني دارد. پيران وجوانان دو كاردهاي (قيچي) خود را بر ميداشتند و خود جوش و بدون منت در قاش گله حاضر ميشدند. عدهاي ميش چين و عدهاي ميش بند ميشدند صاحب گله هم بره يا كهرهاي را سر ميبريد و گوشت و پلو درست ميكرد. آش دوغي هم در كنار آن دسرش مي شد. تا ظهر خرمني از پشم جمع ميشد. خانوادههاي بيبضاعت و كساني هم كه ميش نداشتند گونيهاي خود را به خرمن پشم نزديك ميكردند و يك الا دوگوني پشم هديه ميگرفتند. كرك پشمها هم كه سهم چوپان گله بود كه آن را به پيلهور دوره گرد (طواف) ميداد و خارك و خسبكي نوش جان ميكرد. افسوس امروز از آن همبستگيها خاطرهاي بيش نمانده و ميش بايد رأسي 400 تومان چيده شود و پشمها هم روي دست صاحب گله بماند. از آن روزها فقط خاطرهاي بيش نمانده است. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 14:6 توسط منوچهر كياني قشقايي
|
|
||
|
|
|
|
|
نهال دختر عزيزم: قرار بود كه از وضع گذشته زندگي خانوادهگي و چگونگي انتخاب فاميل ميشل قشقايي برايت بنويسم. فرصتي بدست آمد تا بتوانم به خواستهات جواب دهم. در سالهاي اول جنگ جهاني حتي قبل از شروع جنگ (سال 1913 ميلادي) بعلل عواملي چند از جمله بيماري (شيوع بيماري وبا) و اختلاف شديد بين كلانتران و ريشسفيدان يك مهاجرت بزرگ از ايل قشقايي بدهات و شهرها شروع شد. بخش اعظم مهاجرين از طايفه كشكولي بزرگ بودند. علت اصلي اين موضوع اين بود كه مركز اين اختلافات و كشمكشها در اين طايفه قرار داشت و اين پديده مصادف با كلانتري ابوالفتح خان كشكولي بود و بهمين جهت هنوز هم اين زمان «به سال ابوالفتحخاني» معروف است. در سال 1366 ايام عيد بود كه خدمت آقاي ملك منصورخان كه زماني ايلخاني ايل قشقايي بوده است در خيابان وليعصر تهران (خيابان ناهيد) حضور يافتم. ايشان از من سوال كردند كه از كدام طايفه هستيد. در پاسخ به ايشان گفتم پدر و پدربزرگم از طايفه كشكولي بزرگ و تيره طيب لو (طيبي) بوده است. پدر و خانواده من در اوايل جنگ بينالملل اول بطور دستجمعي به طرف خوزستان رفتهاند. ملك منصورخان، خانم خود را كه از دختران كلانتران كشكولي بزرگ است صدا زد و باو گفت كه اجداد «همراه» باحتمال قوي در زمان ابوالفتح خان كشكولي از ايل مهاجرت كردهاند. البته از ابوالفتح خان كه در زمان او اين كشمكشها و اختلافات باعث مهاجرت دستجمعي خانوادههاي طايفه كشكولي شده بود مطالب زيادي گفتند. آري خانواده «وردي»(1)ها يعني خداوردي، تاري وردي و تاري وردي بطور دستجمعي از ايل كوچ نموده و بسمت خوزستان مهاجرت مينمايند. البته تاري وردي برادر كوچك بعداً پس از مراجعت به ايل به طايفه درشوري پناه برده و در آنجا با يكي از دختران طايفه درهشوري ازدواج مينمايد. مناطق و شهرهايي كه در آنموقع بيش از همه قبول مهاجرت كردند مناطق نفتخيز بودند كه مركز عمليات شركت نفت و نياز مبرمي به نيروي انساني داشت. شهرهايي مثل آبادان و آغاجاري و مسجدسليمان و لالي و هفتگل كه درحال شكلگيري و بوجود آمدن بودند بيش از همه مورد توجه قرار گرفتند و در نتيجه بسياري از مهاجرين قشقايي در اين نقاط باستخدام شركت نفت درآمدند. در اوايل جنگ جهاني يعني حدود سالهاي 1912 و 1913 ميلادي (مطابق با 1288 و 1289 شمسي) حكومت عثماني «تركيه امروز» بر كشور عراق و بخصوص جنوب آن كشور يعني نواحي عماره، قرنه و بصره و فاو بخش جنوبي شطالعرب (اروندرود) حكومت ميكرد. اواخر پاييز 1914 ميلادي تركيه جزو متحدين (كشورهاي آلمان و اتريش) و به متفقين اعلان جنگ صادر ميكند. در حقيقت آغاز جنگ بينالملل اول را ميتوان زمستان 1914 در منطقه خاورميانه ناميد. خانواده ما كه از ايل قشقايي (طايفه كشكولي بزرگ) به تازگي مهاجرت كرده بودند ابتدا به بصره رفتند. بعلت اينكه زبان تركهاي عثماني را ميدانستند (قشقاييها بزبان تركي تكلم ميكنند) توانستند كه با عثمانيها در موارد مختلف تبادلنظر و با آنها بزبان تركي مكالمه نمايند. ضمناً چون به تازگي از ايل قشقايي مهاجرت كرده بودند و جوياي كار و شغل بودند. جهت بيدا كردن كسب و كار فقط به محيط بصره اكتفا ننموده بلكه به محلهاي مختلف از جمله به فاو و جزيره خارگ، و جزيره آبادان مسافرت نمودند (در آن زمان به كليه اين نواحي را بصره اتلاق ميكردند) در ماه نوامبر 1914 ميلادي (1289 شمسي) دولت انگليس با كمك حكومت هندوستان كه تحتالحمايه دولت انگليس بود از طريق بحرين به بندر فاو كه عثمانيها در آنجا قلعه مستحكمي داشتند حمله نمود و بسوي شط العرب جهت محافظت تصفيهخانه نفت متعلق به شركت نفت انگليس و ايران “ANGLO IRANIAN OIL Co.” در جزيره آبادان رهسپار شدند. سپس انگليسيها به كمك عساكر هندي از طريق جزيره آبادان بخاك عراق (شعيبه) حمله كرده و شهر بصره را در 23 نوامبر 1914 تصرف نمودند. در اين زمان لولههاي نفت خام بطول 150 ميل از ميدان نفتون واقع در مسجد سليمان نفت خام را به تصفيهخانه آبادان جهت تصفيه منتقل مينمود و انگليسيها با كمك نيروهاي هندي جهت حفاظت از ميدان نفتون و لولههاي نفت خام و پالايشگاه آبادان نيروي خود را در اين بخش از خوزستان پياده و مستفر نمودند. البته در دوران جنگ انگليس با عثماني از خانوادههاي قشقايي بعنوان مترجم زبان تركي و همچنين بعنوان نيروي انساني استفاده بعمل ميآمد. بطور كلي در سالهاي 1915 و 1916 ميلادي انگليسها توانستند كه دست دولت عثماني را از خاك عراق كوتاه سازند. در اين زمان آبادان بتدريج محل تصفيهخانه نفت گرديده و از لحاظ كار و نيروي انساني و اجتماعي رو به رونق گذارده بود و نياز به نيروي انساني جهت كار در پالايشگاه آبادان رو بفزوني گذارد. خانوادههاي قشقايي كه از ايل مهاجرت كرده و مدتها جوياي كار دائم بودند در پالايشگاه آبادان مشغول به كار شدند (حدود سال 1921 ميلاد يا 1300 شمسي) بنابروايتهاي مختلف و بررسيهايي كه بعمل آمده است پدربزرگ خانواده بنام علي وردي و پدر ايشان (جد بزرگ ما) بنام شاه وردي بوده است. نام پدر من نيز خداوردي است. همانطوري كه قبلاً اشاره گرديد خانواده ورديها از گرمسير شروع به مهاجرت از ايل نمودند گرمسير طايفه كشكولي بزرگ شامل بخشهاي قريه شاه تسليم، قريه فراع، قيرچي، قليچري ميشان، بيدكرز، بابامنير، باباكلان و اطراف رودخانه زهره بوده است. جهت استخدام در پالايشگاه آبادان از مهاجرين تقاضاي هويت و شناسنامه ميشود. هنگام مراجعه به اداره سجل و احوال بعلت اينكه فاميل قشقايي مختص خانواده ايلخاني قشقايي بوده است. لذا اداره سجل و احوال يك كلمه پيشوندي جهت فاميل تقاضا مينمايد. پدربزرگ من بعلت اينكه از دشت ميشان و بيدكرز مهاجرت كرده بودند پيشوند فاميل را ميشي و يا ميشل كه بمعني گوسفند و يا گوسفندان است پيشنهاد مينمايد. طرز نوشتن اين دو كلمه به خط شكسته قديم فارسي نزديك به يكديگر است «ميشل» اين كلمه را هم ميشي و هم ميشل ميتوان خواند. بايستي در نظر گرفت كه «ش» با فتحه (َ) تلفظ گردد و بمعني ميشان و يا گوسفندان است. البته در شرايط عادي كه فتحه گذارده نشود، ميشل نيز خوانده ميشود. هنوز هم در برخي از شناسنامهها و مدارك و اسناد فاميل ميشل را به اين طريق مينويسند (ميشل قشقايي) به اين نكته بايستي اشاره نمود كه بين ميشل هيچگونه ارتباطي با نام “Mishel” كه در اروپا و آمريكا و بخصوص در فرانسه رايج است وجود ندارد. اما معني كلمه قشقايي كه فاميل كليه خانوادههاي ايلخاني ايل قشقايي ميباشد. ريشه لغوي قشقايي آميخته با افسانهها و قصههاي گوناگون و حدسيات و گمانهاي متفاوت است ليكن اين روايتها و پندارها را ميتوان بدودسته متمايز تقسيمبندي نمود: 1- مفروضات لغوي و زباني از واژههاي تركي قشقايي 1-1- اولين كسي كه جهت ريشهيابي لفظ قشقايي سعي كرده است ميرزا حسن خان فسائي صاحب فارسنامه ناصري است. او معتقد است كه كلمه ريشهاي نام قشقايي از واژه تركي «قاج قايي» به معني گريخته است. چون ايل خلج از اراضي ممالك روم، آسياي صغير به خاك عراق عجم (اراك) آمدند گروهي از آنها فرار كرده در مملكت فارس توقف نمودند. مردمان خلج اين گروه را قاجقائي گفتند يعني جمعي از خلجهاي گريخته. البته بعد از تغييرات لفظي قاجقايي بصورت قاشقائي و يا قشقايي درآمده است. 2-1- تعبير دوم از كلمه قشقايي را مستشرق بزرگ روس بارتولد “BARTOLD” نموده است در زبان تركي قاشقه و يا قشقه به معناي خال سفيد پيشاني است يا اسب پيشاني سفيد است و منشا لفظ قشقايي را از معني اسبان پيشاني سفيد دانسته است، بمعناي ديگر ايل قشقايي گروهي هستند كه داراي اسبان پيشاني سفيد ميباشند. قاشقا آتلاري در زبان تركي بمعني اسبهايي كه لكه سفيد در پيشاني دارند. 3-1- معاني ديگر لفظ قاشقه و يا قاشقا به معناي بيباك و پهلوان هم ضبط شده است. 4-1- معني لغوي ديگري كه براي قشقايي ميتوان بيان كرد، بدين ترتيب است كه اگر قشقايي از دو كلمه قاشو قائي تشكيل گردد، قاش به محل نگهداري گوسفند، گاو و اسب گفته ميشود و قائي بمعناي غيرقابل تسخير و محكم در نسخه قاشقائي و يا قشقايي بمعناي محلهاي نگهداري گوسفندان و اسبها است كه مستحكم و غيرقابل تسخير است. قاش به زمين محصور بدون سقف با حصاري از بوتههاي خاور و شاخ و برگ درختان كوهي و جنگلي است كه در آنها گوسفند، بز و اسب و گاو و غيره را نگهداري ميكنند. 2- تعبيرهاي جغرافيايي اين تعبيرها متنوع و اكثراً غيرقابل اثبات در اينجا به برخي از آنها اشاره ميشود. 1-2- برخي از تاريخنويسان، كاشغر واقع در تركستان چين را (سينكيانگ) زادگاه اصلي تركان غز و قشقاييها دانستهاند. برپايه اين فرض كه گروهي از قرا تاتارها در روزگار سلجوقيان در شهر كاشغر اقامت گزيدند و بنا به گفته مولف تاريخ مسعودي بيستهزار تن از آنان به همراه سعدبن زنگي به فارس آمدند و به مرور زمان نام كاشغري به قشقري و سپس به قشقايي تبديل شده است. 2-2- ميرزا جعفرخان خورموجي در حقايقالاخبار مينويسد كه اصل اشتقاق واژه قشقايي چون قشقاييها از تيره طابفه يموت تركمن بنام قشقه ميباشند لهذا بنام قشقايي ناميده شدهاند. 3-2- قشقه دريا (كشكه دريا) كشكه دريا نام رودخانهايست كه در جمهوري تركمنستان (و يا ازبكستان) جاري است و در برخي از بخشهاي سفلي با رودخانه زرافشان تلاقي پيدا ميكنند. نام رودخانه از دهكدهاي كه سرچشمه اصلي رودخانه از آن حوالي جاري ميشود بنام كشكه و يا قشقه ميباشد اخذ گرديده است. بنابرواياتي نام قشقايي از قشقه دريا و يا دهكده قشقه اقتباس گرديده است پروفسور ابرلينگ در كتاب معروف خود بنام «ايل قشقايي» در بخش سياست قبيلهاي انگليسها در جنوب ايران به اين موضوع اشاره نموده است. (1) كلمه وردي پسوند نام خداوردي، اله وردي و تاري وردي كه فرزندان علي وردي بودهاند ميباشد. نام جد بزرگ اينجانب شاه وردي و بروايتي ايشان فرزند كل وردي بودهاند. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 14:4 توسط منوچهر كياني قشقايي
|
|
||
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||
|
هر وقت كه در ايلات و قبايل مختلف ايران بخصوص ايلات قشقايي به كلمة « اجاق » برمي خوريم، خود به خود يك مفهوم تقدس وپاكي در ذهنمان ايجاد ميشود. دليل مقدس بودن اين اجاق چيست؟ .چرا در بين ايلات اعم از ترك، فارس ، لر ، كرد ، بلوچ ، عرب و... به اجاق احترام قائلند؟ چرا برروي اجاق قسم ميخورند؟ چرا نو عروساني كه به خانة بخت بدرقه ميشوند، برخاك وخاكستر اجاق پدري سجده ميكنند؟ چرا درهنگام روشن شدن آتش و يا رؤيت هلال ماه صلوات ميكشند؟ چرا بر خطوط قرآن و كتب مقدس و سنگ نوشتههاي مزار مردگان خود دست ميكشند وسپس كف دست را بر پيشاني و صورت ماليده و صلوات ميفرستند؟ و چرا ...؟ وچرا...؟ شايد بتوان جواب همة اين چراها را در دو عبارت «آتشپرستي و سواد پرستي» ايرانيان قديم خلاصه كرد اما چرا؟ و چگونه؟ ميدانيم كه زردشت پيامبر مشهور ايراني كه دوران زندگي پر بارش از 4500 الي 9500 سال پيش در هالهاي از ابهام فرورفته ، از مادري به نام «دوغدو » در آذربايجان متولد ميشود. اين ابر مرد تاريخ كهن ايران زمين شيوة آتش پرستي را به دلايل زير در ايران بنيانگذاري ميكند 1 ـ آتش گرم و پر حرارت است. 2 ـ آتش روشني بخش و شادي آفرين 3 ـ تمايل آتش رو به بالاست و به طرف بالا شعله ميكشد. 4 ـ آتش به رنگ سرخ است سرخي چهره نشانة شادابي و سلامتي است. 5 ـ راهبر و راهنما ست و درشبهاي تاريك مسافران در راه مانده را هدايت ميكند. 6 ـ گروهي را در اطراف خود جمع ميكند تا آنها بتوانند با همديگر مصاحبه و تبادل نظر بنمايند. و... يعني كه انسان متعالي با الهام از آتش بايستي گرم و پر شور ، شاداب و شاديآفرين، مترقي، راهنما، راهبر ، ناقل انديشه و... باشد. بنابراين آتش به خاطر اين ويژگيها مقدس شده و مورد احترام همة ايرانيان بخصوص قشقاييها گرديده كه با ديدة عزت و احترام به آن مينگرند واجاق را هم به خاطر اين كه مكان افروختن آتش است، مقدس شمرده و به آن قسم ميخورند. اجداد ديرين وگذشتگان ما نيز اخترع خطوط تحريري قديم را به پيامبران و پيامبرزادگان نسبت داده وخطوط اوليه را پاك .مقدس شمردهاند. بعضي از زبانشناشان ومورخين، تاريخ نگارش كتاب اوستا را 9500 سال پيش ميداند كه خط آن به وسيلة حضرت زرتشت اختراع شده است. دركتب مختلف تاريخي ميخوانيم كه حضرت نوح داراي سه پسر بوده: سام و حام . يافث . مورخين مي گويند كه تركان از اولاد يافث اند و مينويسند: اوغوزخان كه يكي ازنوادگان يافث ابن نوح بوده، 24 نوه داشته كه همين افراد 24 قبيلة عمدة تركان قديم دنيا را تشكيل داده اند. اوغوزخان قبل از اينكه بميرد، 24 علامت مختلف تعيين ميكند و هركدام از اين علائم را به يكي از نوادگان خود ميدهد تا با آن علائم قبيلة خود را مشخص كنند، گوسفندان خود را با آن داغ كنند و بر سنگ مزار مردگان خود حك كنند. اين علائم كه در ايلات و طوايف مختلف قشقايي « اوجاق» ناميده ميشود، سمبل موجوديت هر قبيله به شمار ميرود اما در واقع حرف يا حروفي از الفباي اورخون ميباشد. بنابراين خط اورخون كه بعد از خط ميخي مهمترين و قديمي ترين خط تحريري دنيا ميباشد، ازاختراعات نوادگان حضرت نوح ميباشد و به همين خاطر اين خط را مقدس ميشمارند. قديمي ترين آثار خط اورخون (گؤك تورك ) كتيبههاي اورخون ميباشد كه در مغولستان امروز موجود است و سابقة كتابت اين سنگ نوشتهها به هزارة سوم پيش از ميلاد ميرسد. در آسياي ميانه حدود 10500 لوحه با الفباي اورخون (خط قديمي تركان )وجود دارد كه اين چنين گنجينهاي در دنيا بينظير است وبراي هيچ زباني اين همه گنجينه يافت نشده است. گفتيم كه اجاق (خطاورخون ) را به شكل تامغا ( داغما) يا مهر برپوست حيوانات يا صنايع دستي و سنگ قبراموات حك ميكردند: نگارنده اين سطور خود شاهد ماجرا بوده و تعدادي از حروف حكشده بر روي سنگ قبر مردگان را مشاهده كرده كه در اينجا بعضي از آنها را ميبينيد. ë (اجاق طيبي) + ( اجاق رحيمي) (اجاق موصلو) (اجاق اورياد) (اجاق فارسيمدان) (اجاق چهارده چريك) (اجاق ايگدير) (اجاق افشار) ( اجاق كوروش) (اجاق جعفر بيگلو) (اجاق دره شوري) (اجاق كهوا) ( اجاق سكيز) و... مجموعه اين حروف را «ائل اوجاغي » (اجاق ايل) ميگويند و بر روي آنها قسم ميخورند. بعضي از حروف اورخون با حروف عربي ولاتين امروزه شباهتهاي آشكاري دارند مثلاً : علامت كه اجاق طوايف ايگدير، اورياد، قادرلو.... ميباشد ، به صورتهاي هم ديده شده كه بيشباهت به حرف (q) لاتين نيست و يا حرف اورخون شبيه حرف (ن) عربي است. براي نمونه ميتوان به جدول زير با دقت بيشتر توجه نمود.
از مجموع آنچه گفته شده ، به اين نتيجه ميرسيم كه «اجاق ايل » (خط و سواد ) درون و باطن انسان را روشنايي مي بخشد. بنابراين به روشنائي و روشني بخشي هر دو اجاق قسم ميخوريم. |
||||||||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 14:1 توسط منوچهر كياني قشقايي
|
|
||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
دو سال پيش دعوتنامهاي به من تحويل شد كه خبر زيارت يار ميداد. ياري كه سالها در حسرت ديدن چهره مهربان او روزشماري ميكردم. دانش آموختگان محمد بهمن بيگي اعم از معلم و مهندس و قاضي و دكتر و ... او را شهر به فسا ( شهر اعراب خمسه ) دعوت كردهاند. چقدر خوشحال شدم خدايا حقيقت دارد. خدايا سالهاست كه فقط به عكس بهمن بيگي خيره ميشوم و تنم به ياد او ميلرزد. آيا توفيق پيدا ميكنم كه چهره مهربان او را از نزديك ببينم. اشك در چشمانم به قطره تبديل ميشود و قطره در گوشه چشمم جويبار كوچكي تشكيل ميدهد. آري روز موعود ميرسد و در اردوگاه فرهنگي آموزشي باهنر فسا صدها عشاير چشم انتظار يار هستند. دهها دوربين عكاسي و فيلمبرداري در دست جوانان برق ميزند چندين راس قوچ و بره هم در دو طرف راه نگهداري ميشوند. ناگهان پچپچ خفته به انفجار تبديل ميشود. دوربينها به كار ميافتند عدهاي براي سلامتي آقاي بهمن بيگي صلوات ميفرستند. عدهاي گريه ميكنند و عدهاي شاد از زيارت يار، قهرمان ما پير شده اما صلابت خود را دارد. برايمان حرف ميزند و خاطرات تازه ميشود. آقاي جهانگير شهبازي كه او هم عزيز است به همراه خانم سكينه كياني و بستگان، آقاي بهمن بيگي را همراهي ميكنند و در شرح ديدار او همين را بگويم كه مردم خدمتگزاران واقعي خود ر اهيچگاه فراموش نميكنند. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 13:58 توسط منوچهر كياني قشقايي
|
|
||
|
|
|
|
|
شهريور 1324 در عشاير اطراف بيضا متولد شدم طولي نكشيد كه عدهاي از تيره چهارده چريك از طايفه درهشوري از فارس راهي خوزستان شدند و ملك وسيعي در حدود -/400/2 كيلومتر مربع را در هفتكل (بين رامهرمز و مسجدسليمان) كه داراي درهها و رودخانهها و تپههاي بلند بود جهت چرا از خوانين بختياري خريداري و هر چند نفر يا به تنهايي يا بطور دسته جمعي در آنجاها ساكن شدند در آن سال مورد نظر، ما به تنهايي در دامنه تپه بزرگ كلاه فرنگي چادر زده بوديم بعد از مدتها كه در مجله ائلسؤز و چشمم به كلمه ايلياتي افتاد احساس عجيبي در دلم بوجود آمد چون از دوران كودكي و نوجواني عاشق اين كلمه بودم و با آن انس گرفته بودم فكر نميكردم روزي برسد كه اين كلمه قشنگ جايگاه خاص پيدا كند حتي يادداشتهايي كه در همان زمان يعني حدود پنجاه سال قبل برميداشتم كلمه ايلياتي را براي سياه چادرهايي كه در دل صحرا برپا ميكرديم عنوان ميكردم روزهاي پنجشنبه هر هفته دل توي دلم جاي نميگرفت و ميبايستي بعد از تعطيلي مدرسه يعني ساعت 30/16 براي رسيدن به سيه چادرها مسافتي حدود 15 كيلومتر را هرچه سريعتر طي ميكردم و قبل از غروب آفتاب خودم را به آنجا ميرساندم آنقدر شور و شوق داشتم كه نه از مسافت طولاني و نه از وجود جانوران درنده و وحشي هراسي نداشتم يكروز تنها به راه افتادم بهار بود و سر را هم پوشيده از انواع گونههاي گياهي با گلهاي رنگارنگ آن محل مانند اوغول گولي، قيزگولي، قوچگولي، نوروزگولي، برنجاس، قوزي قولاغي، ساري شولمز بوتاسي، قيزل گولي، يارپوز، آغچه قيزگول، شكرك بوتاسي، شاهدانا، قيرچيغ- پشمك بوتاسي، خرحلوا، سغزبوتاسي، گووزبان بوتاسي، قارنيِ ياروق و غيره .... و درختان اطراف رودخانهها و تپههاي مناطق شورهزار مانند ايلقين، بانگورو، بورق، آچه بورق اينجير، كل اينجير- قيندرغا، لوبان، قميش- خرزهره، كُنار و رئيملك چنان زيبا بود كه گويي رنگرز طبيعت بدون در نظر گرفتن قاعده و قانون دست به نقاشي زده جايي با گلهاي درهم و جايي يك دست زرد يا قرمز يا سفيد رنگآميزي نموده، غروب نشده خودم را به چادرها رساندم خيلي خسته و گرسنه بودم مادرم را ديدم كه جلو چادر مشغول پختن نان تيري روي تخته و ساج است، مرا كه ديد خيلي خوشحال شد گفت كره- روغن- ماست- دوغ- دارتي- خرما آماده هست برداربخور بوي نان تازه كه بمشامم خورد همه را فراموش كرده مقدار زيادي نان خالي خالي خوردم و بطرف يكي از تپههاي بلند دويدم گوسفندان كه داشتند به چادر نزديك ميشدند صداي زنگولههاي آنها نواي بهترين موسيقي را در دل صحرا ايجاد ميكردند. هر كس كه شب باراني زير چادر سياه خوابيده باشد ميداند كه آن شب چقدر باطراوت و فراموش نشدني است و شايد يكي از عزيزترين شبهاي عمرش باشد. صبح كه از خواب بيدار شدم و بيرون از چادر رفتم بوي علفها و گلهاي نم خورده لطف بيشتري به طبيعت بخشيده بود چند قدمي چادرمان مقدار زيادي قارچ جمع كردم به هر طرف كه مينگريستم فقط لطافت بود. ياد آنروزها بخير، نه بوي فاضل آبي بود و نه غذايي شيميايي و من اكنون با خاطرات آنروز زندگي ميكنم و زنده هستم ولي افسوس ميخورم كه زندگي شهري چه زود همه داشتههاي طبيعي ما را سهل و آسان از ما گرفت عدهاي به استخدام شركت نفت درآمدند و با سپري شدن زمان بچهها هم بزرگ شدند و در ادارات و شهرهاي ديگر مشغول بكار شدند و كم كم زندگي ايلياتي از بين رفت و آنهمه صفا و طبيعت زيبا بدست فراموشي سپرده شد بنده حقير هم از اين قاعده مستثني نبودم اما هرگز آن محلها را فراموش نكرده و نميكنم و تا توان دارم و هرچند گاهي چه زمستان و چه تابستان حدود سالي 20 بار به آنجاها ميروم نقطه به نقطه آنجا برايم خاطره است و حكايت از روزهاي خوش زندگي يادم ميآيد چند سال پيش به هنگام غروب كه از بيابان برميگشتم به نزديك روستايي كه در ايام كودكي در آنجا درس ميخواندم به يكي از اقوام نزديك برخوردم بمن گفت عجب آدم اهل حال و با وفايي هستي هنوز هم به صحرا ميروي و ياد قديمها ميكني در جواب به او گفتم بله به صحرا ميروم اكثر يوردهاي قديمي را ميبينم اما از ايلياتي آثاري نميبينم از همه مهمتر هرچه ميگردم پدر و مادرم را پيدا نميكنم بيچاره به زمين نشست و قطرات اشك از گوشه چشمش جاري شد. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 13:52 توسط منوچهر كياني قشقايي
|
|
||
|
|
|
|
|
۱۳۱۳۲۳ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 13:32 توسط منوچهر كياني قشقايي
|
|
||
|
|
|
|
|
۳۲۱۳۱۳۲۱ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 13:29 توسط منوچهر كياني قشقايي
|
|
||
|
|
|
|
|
علي **** |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 13:18 توسط منوچهر كياني قشقايي
|
|
||
|
|
|
|
|
جناب آقاي صفدر ايرجي با سپاس و تشكر از نامههاي شما از آقاي درهشوري تقاضا خواهيم كرد كه خاطرات خود را ادامه دهيد ما هم ايشان را و قلم شيواي او را دوست داريم تبديل فصلنامه به ماهنامه نياز به همكاري مادي دارد فعلاً در همين يكي هم ماندهايم آقاي بهمن بيگي ساليانه چندين بار تجليل ميشوند فكر نميكنم بچههاي عشاير قدرناشناس باشند نوشتههاي اينجانب اينهمه شايسته تعريف و تمجيد نبود و اما جواب سئوالات آنجناب 1- بنابر گزارشات تاريخي آرياييها سه گروه شدند عدهاي كه به جنوب ايران آمدند پارسها يا پرشياها بودند كه نام تختجمشيد پايتخت آنها و منطقه جنوب ايران فارس و نام خليج هم فارس يا پارس يا پرشين و زبان هم از همين ريشه است 2- تركهاي قشقايي از زمان سلجوقيان و صفويان به مرور به جنوب ايران آمدهاند اما انسجام و يكپارچگي آنها از زمان زنديه بود 3- علت فارسي شدن زبان ما اينست كه جامعه كوچك ترك زبان در جامعه بزرگ فارسي زبان تحليل خواهد رفت مگر اينكه خودمان براي نشان دادن هويتمان زبانمان را حفظ كنيم 4- زبان ايرانيها هم عربي شد هنوز هم لغات عربي زياد دارد اما فارس زبانها فردوسي را داشتند «عجم زنده كردم بدين پارسي» 5- ايلخانان قشقايي از اولاد اوزون حسن قراقويونلو هستند 6- اختلافات ديني- سياسي، فرهنگي موجب مسئله ترك و تاجيك شده كه امروزه اين مسائل رنگي ندارند. ======================================== سعادتشهر- جناب آقاي پنجعلي يوسفيان از ايل باصري سرفراز. غزل ارسالي شما با خط خودتان چاپ ميشود از همكاري شما سپاسگزاريم برادر عزيز آقاي جعفر قاسمي نامه شما هم مثل خودتان با صداقت و مطالب ارسالي شما جالب بودند راجع به عكس هنرمندان ايل سعي خواهم كرد چاپ كنيم در صورتيكه بودجه اقتضا كند نويسندگان و مورخين گنج پنهاني هستند كه در آينده آشكار خواهند شد. سعادتشهر- جناب آقاي پنجعلي يوسفيان از ايل باصري سرفراز. غزل ارسالي شما با خط خودتان چاپ ميشود از همكاري شما سپاسگزاريم تهران- جناب آقاي دكتر پيمان مردانلو نامه شما همراه با راهنماييهايتان رسيد اگر آنها را تايپ ميكرديد (بخصوص اشعار تركي) خيلي راحتتر چاپ ميشد. عزيزم- ما قسمتي از تاريخ را در حد توان نوشتيم مسائل كوچ و اسكان و آينده و عقبافتادگي و مسائلي كه مطرح فرموده بوديد را شما جوانان بايد بنويسيد و نام آنهايي را كه در نامه خود نوشته بوديد جاودانه كنيد. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 13:16 توسط منوچهر كياني قشقايي
|
|
||
|
|
|
|
|
ال سوزو |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 13:56 توسط منوچهر كياني قشقايي
|
|
||